توماس آگدن

توماس آگدن ، روانکاوِ شاعر

توماس آگدن روانکاو و رمان نویس 76 ساله‌ی آمریکایی معروف به روانکاو شاعر و از شارحین برجسته‌ی رویکرد روابط موضوعی[1] است. دلیل شهرت او به “روانکاو شاعر” علاقه‌ی او به ادبیات و نشر چندین کتاب رمان است. کسی که کارهای آگدن را می‌خواند، با حجمی از استعاره و شاعرانگی روبرو می‌شود و همین مسئله خوانش آگدن را تبدیل به امری خوشایند می‌کند.

تحصیلات

 آگدن در مقطع لیساس در اَمهِرست کالج و سپس برای مقاطع ارشد و دکترای عمومی  در دانشکده‌ی پزشکی دانشگاه ییل به تحصیل پرداخت. که پس از آن در همانجا تخصص روانپزشکی‌اش را نیز به اتمام رساند.

او یک سال در کلینیک تاویستاک لندن در سمت دستیار روانپزشک فعالیت کرد و آموزش روانکاوی خود را در موسسه‌ی روانکاوی سانفرانسیسکو کامل کرد.  وی برای بیش از 25 سال به عنوان یکی از مدیران مرکز مطالعات پیشرفته‌ی اختلالات سایکوتیک مشغول به کار بود و هم اکنون نیز به عنوان روانکاو ناظر و مربی در مؤسسه‌ی روانکاوی کالیفرنیای شمالی مشغول به فعالیت است.

تامس آگدن و روابط موضوعی

توماس آگدن، با شرح و تأویل آرای کلاین و بیون و وینی‌کات و تاثیر آنها بر درمان روانکاوی کار خود را آغاز کرد و سهمی عمده در بسط و فهم عمیق‌تر مواضع دوگانه‌ی کلاین و ایده‌ی وینیکات در باب وضعیت متناقض انسانی داشت.

از جمله ابداعات نظری و ارزشمند توماس آگدن می‌توان به “موضع اُتیستیک-مجاور” و “ضلع سوم روانکاوی”، ” گونه‌های تفکر” و” خیال پروری” اشاره کرد.

موضع اُتستیک- مجاور

توماس آگدن موضع‌های دوگانه‌ی ملانی کلاین، یعنی موضع پارانویید- اسکیزویید و موضع افسرده‌وار را در فرایند رشد به عقب بُرد و آن را موضع اُتستیک- مجاور نامید.
 او در این باره می‌نویسد: ” ایده‌ی اُتستیک- مجاور یعنی شیوه‌ای از خلق تجربه که ابتدایی تر از موضع‌های پارانویید- اسکیزویید و افسرده‌وار است اما ماهیتی همسنگ آن‌ها دارد. این وضعیتِ ذهنی تقریباً به تمامی تجربه‌ای با محوریت حس است که در آن نه درون هست و نه بیرون، و فقط سطوح و محیط در میان است.” (آگدن، 2006)

ضلع سوم روانکاوی

اصطلاح ضلع سوم روانکاوی به عنصر بین ذهنی‌ای اشاره دارد که حاصل برهم‌کنش ذهن بیمار و روانکاو در سطح هشیار و ناهشیار است. به باور آگدن رابطه‌ی درمانی هویتی مستقل دارد که بر جلسه‌ی درمان تاثیر می‌گذارد و در این تاثیر از دو عنصر دیگر یعنی بیمار و روانکاو کم اهمیت‌تر نیست.
” زندگی و مردگیِ لحظه لحظه‌ی جلسه‌ی روانکاوی احتمالاً مهم‌ترین شاخص فرایند درمان است.” (آگدن، 1944)

روانکاو و بیمار، هر یک از ضلع سوم روانکاوی درک خاص خود را دارند و البته ضلع سوم روانکاوی بیشتر از ناهشیار و هشیار بیمار سرچشمه می‌گیرد تا درمانگر.

سه گونه‌ی تفکر: تفکر جادویی، تفکر رویاگون و تفکر دگرگون ساز

*مقصود از تفکر جادویی، تفکری است مبتنی بر فانتزیِ قدرت مطلق در خلق واقعیت روانی که فرد آن را “واقعی‌تر” از واقعیت عینی و خارجی می‌پندارد. همچون شیوه‌ی تفکری که در دفاع‌های مانیک[2] می‌توان دید. در این تفکر، واقعیتِ برساخته به جای واقعیتِ خارجی می‌نشیند و بدین سان، ساختار دنیای درونی حفظ می‌شود.

*تفکر رویاگون به تفکری اشاره دارد که در فرایند رویابینی رخ می‌دهد. این شگفت‌انگیزترین و عمیق ترین شیوه‌ی تفکر آدمی است که هم در دنیای بیداری روی می‌دهد و هم در عالم خواب.

*تفکر دگرگون ساز، گونه‌ای از تفکر رویاگون است که در آن آدمی شیوه‌ی نظم‌دهی تجارب خود را از اساس دگرگون می‌کند.

خیال پروری

از دید آگدن خیال‌پروری حالتی ذهنی است، حال آنکه دیگر پیروان بیون خیال‌پروری را کارکردی روانکاوانه به شمار می‌آورند که خودانگیخته و به شکل تصور یا نموداری عاطفی پدیدار می‌شود. آنچه او خیال پروری می‌خواند از دید بسیاری همان تداعی آزاد است. آگدن می‌گوید خیال پروری محصول تعاملی بیناذهنی و ناهشیار(اما نامتقارن) است، که او آن را ضلع سوم روانکاوی بیناذهنی می‌نامد.

کتاب شناسی

توماس آگدن تاکنون یازده کتاب در زمینه‌ی روانکاوی منتشر کرده است که به 19 زبان ترجمه شده اند و از جمله‌ی مهمترین آنها می‌توان به :

همانند سازی فرافکنانه و فنون روان درمانی(1982) ، ماتریس ذهن: روابط موضوعی و گفتگوی روانکاوانه(1986)، کرانه‌ی ابتدایی تجربه(1989)، سوژه‌های روانکاوی (1994) و … اشاره کرد.


[1] Object Relations

[2] Manic

بیشتر بخوانید
هربرت روزنفلد

هربرت روزنفلد، روانکاو نئوکلاینی از نگاه رابرت هینشلوود

هربرت روزنفلد (Herbert Rosenfeld) روانکاو نئوکلاینی که 40 سال پیش از دنیا رفت اکنون از روانکاوان مهم معاصر به حساب می‌آید. بسیاری از هم فکران او هنوز به کار بالینی مشغولند و از شخصیت‌های تاثیرگذار بر روانکاوی معاصر می‌باشند. حضور و تاثیر او در دنیای روانکاوی هنوز هم محسوس است. آثار دوران‌ساز وی در نوع خودش بدیع بود. او با انتشار نوشته‌هایی درباره‌ی روان‌پریشی و رنج‌های عمیق آدمی طرحی نو در نگاه به روان آدمی در انداخت. وی از شاگردان مهم ملانی کلاین که بانی روانکاوی کودک محسوب می‌شود بود و درکنار ویلفرد بیون و هانا سگال مفاهیمِ کلاینی‌ای همچون همانندسازی فرافکنانه و روان‌پریشی را بسط داد.

روزنفلد علاقمند به روانکاوی مراجعین روانپریش مثل اسکیزوفرنی به جای دارو درمانی بود. مقالات ابتدایی او عمدتاَ درباره‌ی روانپریشی و شخصیت مرزی است که شاید تا پیش از این روانکاوی از پرداختن به این مفاهیم ناتوان بوده ‌است. بعد از آن به درمان خودشیفتگی علاقمند شد و به مفاهیمی همچون خودشیفتگی منفی، خودشیفته‌ی پوست کلفت/نازک که از مفاهیم ابداعی اوست پرداخت.

هربرت روزنفلد از آخرین روانکاوانی است که با ملانی کلاین تحلیل شد و از اندیشه‌ی او تاثیر مستقیم پذیرفت. می‌توان او را از مهم‌ترین روانکاوان کلاینی که نقش مهمی در آموزش روانکاوی کلاینی بعد از مرگ استادش داشت به حساب آورد.

در پایان به معرفی آثاری از او می‌پردازیم که شاید تا قبل از او کمتر کسی در روانکاوی به آن پرداخته باشد. فهم اندیشه‌های هربرت روزنفلد برای روانکاوان و رواندرمانگرانی که به روانپریشی، شخصیت مرزی، خودشیفتگی ،اعتیاد و مراجعین سخت با رنج‌های عمیق علاقه دارند ضروری است.

تولد

هربرت روزنفلد  در سال 1910 در  نورنبرگ در خانواده‌ای متوسط به دنیا آمد. سال تولد او با برگزاری اولین  همایش بین المللی روانکاوی در شهر نورنبرگ هم زمان بود. او از نسل دوم (یا شاید سوم) روانکاوان بود. روزنفلد فرزند دوم خانواده بود و یک خواهر بزرگتر و دو خواهر کوچکتر داشت و پدرش صاحب کسب و کار کشاورزی و پرورش رازک بود.

زندگی  شخصی و حرفه‌ای روزنفلد

هربرت روزنفلد بر خلاف سنت آن دوران وارد کارِ خانوادگی نشد و در سال 1930 در رشته‌ی پزشکی(دانشگاه مونیخ) تحصیل را آغاز کرد. از آنجایی که یهودی زاده بود اجازه‌ی کار در آلمان تحت اشغال نازی به عنوان پزشک را نداشت و به همین علت در سال 1936 به انگلستان مهاجرت کرد. مدارک پزشکی او در لندن تایید شد اما هنوز به عنوان یک مهاجر قادر به کار بالینی نبود. او در کلینیک تاویستاک به فراگیری رواندرمانی پرداخت و در سال 1940 دوره‌هایی را به عنوان یک رواندرمانگر واجد شرایط گذراند. پس از آن در بیمارستان وارنفورد، آکسفورد و بیمارستان مودزلی لندن کارکرد. زیرا به عنوان یک پناهنده‌ی سیاسی از آلمان، نیازی به حضور اجباری در ارتش به عنوان پزشک نداشت.

سپس توسط ملانی کلاین روانکاوی شد و در سال 1945 در کلینیک روانکاوی لندن آموزش روانکاوی را به پایان رساند و عضو رسمی انجمن و از روانکاوان این موسسه شد. پس از آن والدین روزنفلند نیز به انگلستان آمدند اما خواهرانش به نقاط مختلفی از جهان مهاجرت کردند. در سال 1941 با لوتی که او نیز پناهنده‌ای از آلمان بود در انگلستان ازدواج کرد که حاصل آن ازدواج سه فرزند و تعدادی نوه شد. او سالها در دفتر کارش در لندن مشغول به روانکاوی و آموزش روانکاون جوان بود.

ویژگی‌های اخلاقی

هربرت روزنفلد مردی ساکت و جدی با خنده‌ای ملایم بود. حساسیت بالای او به تجربه‌های دیگران بود که او را به روانکاوی خوش ذوق بدل می‌کرد. جدیت و مهارت او باعث شد یکی از اولین روانکاوان یهودی باشد که به روانکاوانی که در سال 1970 به آلمان بازگشتند سوپرویژن داده است.

مرگ

روزنفلد در سال 1986 در لندن از دنیا رفت. درست قبل از برگزاری یک سمینار عصرگاهی دچار سکته‌ی مغزی شدید شد و درسن76 سالگی درگذشت. آخرین کتاب او و سمینارهایش بعد از مرگ او چاپ شدند.

آثار مهم هربرت روزنفلد

حالت های روانپریش، 1965

این کتاب شامل مقالاتی است درباره‌ی روانکاوی یک مورد اسکیزوفرنیک، پارانویا، اعتیاد و الکلیسم. شاید دراندیشه‌های کلاسیک‌تر روانکاوی چنین مواردی دور از حیطه و چارچوب اثرگذاری روانکاوی محسوب می‌شد. اما گزارش‌های موردی این کتاب مهر تاییدی است بر توانمندی روانکاوی دردرمان اختلالات شدید روانی.

تنگنا و تاویل، 1987

“تنگنا و تاویل ” عنوان آخرین کتاب روزنفلد است که بعد از مرگش منتشر شد. روزنفلد در این کتاب بیشتر به موفقیت و شکست‌های درمانی و رابطه ی روانکاو و مراجع پرداخته است. علاوه بر ارائه‌ی کیس‌های خودشیفته، او در این کتاب به بسط و توضیح همانندسازی فرافکنانه در کار بالینی پرداخته است. منتقدان و متخصصان این کتاب را مهم ترین اثر او می‌دانند.

سمینارهای ایتالیایی، 2001

سمینارهای ایتالیایی مجموعه درسگفتارهایی است از روزنفلد که به دو بخش تقسیم شده است. سمینارهای نظری و سمینارهای عملی. در بخش نظری به توضیح مفاهیمی درباره‌ی روانپریشی، اختلالات روان‌تنی و… پرداخته شده است. اما در بخش عملی به جنبه‌های بالینی مفاهیمی همچون فانتزی، اضطراب گزند و آسیب و انتقال در روانپریشی پرداخته شده است.

منبع: کتاب هربرت روزنفلد، معرفی معاصر. رابرت هینشلوود، 2023

بیشتر بخوانید
لغزش فرویدی

لغزش فرویدی : آسیب‌شناسی روانی زندگی روزمره

لغزش فرویدی یا تپق فرویدی- مجموعه‌ای از کردارپریشی‌های غیر عمدی با انگیزه‌های ناهشیار- موضوع نوشته‌ی پیش روست. در قسمت قبل از سلسله مطالب مرتبط با معرفی کتاب “آسیب شناسی روانی زندگی روزمره” به مباحث مرتبط با اختلال در حافظه و فراموشی‌های روانزاد پرداختیم. (از اینجا بخوانید) فراموشی‌هایی که هرچند ممکن است در ظاهر معصوم و بی‌دلیل به نظر برسند اما با یک نگاه دقیق تر دارای انگیزه‌های زیرین و ناهشیار هستند. و در این مسیر انواع آن از جمله فراموشی کلمات و اسامی خاص، فراموشی اسامی و کلمات خارجی و فراموشی نام‌ها و رشته‌ی کلمات را بررسی کردیم.

در این نوشته به لغزش‌ زبانی ، لغزش قلم و اشتباهات خوانداری و فراموشی برداشت‌ها و قصدها می‌پردازیم.

لغزش زبانی

لغزش‌‌های زبانی که یکی از انواع معروفِ لغزش‌ فرویدی[1] است، عنوان پنجمین فصل از کتاب “آسیب‌شناسی روانی زندگی روزمره” می‌باشد. در این فصل فروید با این مقدمه بحث را آغاز می‌کند که مصالح معمول زبان شناختیِ ما در زبان مادری خود در برابر فراموشی ایمن شده‌اند و می‌نویسد:

 “به نظر می‌رسد که مصالح معمول (زبان شناختی) که ما در زبان مادری خود برای سخن گفتن از آن‌ها بهره می‌بریم، در برابر خطر فراموش شدن ایمن شده‌اند؛ اما همین زبان به کرات دستخوش اختلال دیگری می‌شود که به آن لغزش زبانی می‌گویند.”

و در ادامه به تبیین این اختلال‌ها یا لغزش‌های زبانی می‌پردازد.

رویا و لغزش فرویدی

فروید با تکیه بر مثال‌های متعدد نشان می‌دهد که دو اصل حاکم بر رویا، یعنی تراکم و جابه‌جایی در مورد لغزش‌های زبانی نیز صادق‌اند.
 یعنی همان طور که در رویا یک عنصر خاص می‌تواند نماد و وسیله‌ی ابراز بخش‌های گوناگونی از حیات روانی باشد یک لغزش کلامی نیز می‌تواند در ارتباط با عناصر مختلفی از حیات روانی ایجاد شده باشد. و نیزهمانطور که در رویا عنصری جای عنصری دیگر می‌نشیند در یک لغزش کلامی نیز شاهد نشستن کلمه‌ای به جای کلمه‌ی دیگر هستیم.

روانکاوی به ما نشان می‌دهد جایی برای پنهان شدن وجود ندارد

مثالی از این مورد اخیر موقعیتی است که فروید به نقل مرینگر بیان می‌کند که رئیس پارلمان اتریش که بابت اختلاف نظرهای سیاسی با فضای مجلس فعلی همدل نبوده در یکی از جلسات مهم مجلس در حالی که تعداد اعضا به حد نصاب برای شروع جلسه رسیده بودند پشت بلندگو اعلام می‌کند: «آقایان، اطلاع می‌دهم که حدنصاب کامل اعضا حاضرند و به این وسیله اختتام جلسه را اعلام می‌کنم!» (کلمه‌ای که قصد گفتن آن‌را داشت کلمه افتتاح بود). در این مورد خاص توضیح درست این است که رئیس در دل آرزو داشته که در موقعیتی باشد که بتواند ختم جلسه را اعلام کند که البته امیدی به تحقق این آرزو نبوده است. اما این فکر توامان چنان که اغلب پیش می‌آید، دست کم تا حدی به ذهن او رخنه کرده و نتیجه این بوده که “اختتام” جانشین “افتتاح” شده است؛ یعنی کلمه‌ای متضاد با آنچه رئیس قصد بیانش را داشته.

در نهایت شاید بتوان گفت یک قاعده‌ی کلی این است که در بسیاری از لغزشهای کلامی ما (یا به یک تعبیر کلی‌تر تمام آنچیزهایی که لغزش فرویدی می‌نامیم) یک عنصر مختل کننده وجود دارد که از خارج از متن گفتار ما در صحبت ما شرکت کرده و باعث لغزش می‌شود و آن عنصر چیزی نیست جز ایده‌ی ناخودآگاه و ایده‌ی سرکوب شده.

بنا به گفته‌ای: *این ما نیستیم که سخن را بیان می‌کنیم، این سخن است که ما را بیان میکند!*

اشتباهات خوانداری و لغزش قلم

در ششمین فصل از کتاب مذکور با عنوان اشتباهات خوانداری و لغزش‌های قلم، فروید بیان می‌کند با توجه به اشتباهات در خواندن و نوشتن در می‌یابیم که رویکرد کلی و مشاهداتمان در مورد اشتباهاتمان به هنگام سخن گفتن در اینجا نیز صدق می‌کند. و البته این مسئله جای تعجب هم ندارد چرا که این کارکردها با هم قرابت و نزدیکی زیادی دارند. و سپس با ارائه چندین مثال به بررسی اشتباهات و خطاهای نوشتاری و مرتبط با خواندنی که متاثر از انگیزه‌های ناهشیارند نیز می‌پردازد.

فراموشی برداشت‌ها و قصدها

در هفتمین فصل از کتاب آسیب شناسی روانی زندگی روزمره با عنوان فراموشی برداشت‌ها و قصدها فروید نتیجه‌ی تغییر ناپذیر کل مجموعه‌ی مشاهداتش را اینطور بیان می‌کند : در هر مورد، فراموشی در نهایت به دلیل وجود انگیزه‌ای ناشی از مسئله‌ای ناخوشایند تحقق یافته است. سپس با ذکر مثال‌هایی به تبیین انواع فراموشی نیات و برداشت ها می‌پردازد.

در یک پاورقی در این فصل که بعدها (سال 1910) به متن کتاب افزوده شده است آمده: ای.پیک اخیراً نقل قول‌هایی از نویسنده‌ها گردآوری کرده است، کسانی که از تاثیر عوامل عاطفی بر حافظه آگاه‌‌اند و تلاش برای جلوگیری از یادآوری خاطرات ناخوش‌آیند را درک می‌کنند. اما هیچ یک نتوانسته این پدیده و شالوده‌ی روانشناختی آن را مانند نیچه در جملات قصارش کامل و تاثیرگذار بیان کند:

حافظه‌ام می‌گوید:”من اینکار را کرده‌ام”، غرورم می‌گوید:” امکان ندارد من این کار را کرده باشم”. و این گریزناپذیر است. در پایان حافظه تسلیم می‌شود.

در ادامه‌ی این سلسله نوشته‌ها به بررسی مسئله‌ی باور به جبر و خرافات و معانی ضمنی و پنهان روانشناختی آن در ذیل معرفی کتاب “آسیب شناسی روانی زندگی روزمره” می‌پردازیم.

منتظر مقالات بعدی این مجموعه نوشته‌ها باشید.


[1]  freudian slip
به سبب اینکه فروید نخستین کسی بود که به چنین مواردی به لحاظ بالینی توجه کرد این موارد به لغزش فرویدی یا تپق‌های فرویدی معروف شدند.

بیشتر بخوانید
روانشناسی فراموشی

روانشناسی فراموشی : آسیب شناسی روانی زندگی روزمره

معرفی کتاب «آسیب شناسی روانی زندگی روزمره» نوشته‌ی زیگموند فروید

در این سلسله مطالب که در اینجا بخش اول آن (پیرامون روانشناسی فراموشی) از نظرتان می‌گذرد قصد داریم به معرفی کتاب آسیب شناسی روانی زندگی روزمره یکی از محبوب ترین آثار زیگموند فروید (به لحاظ دفعات چاپ و انتشار و ترجمه به زبان‌های مختلف) و منتشر شده در سال 1901، یعنی یک سال پس از انتشار کتاب مهم «تاویل رویا» بپردازیم.

شاید بتوان گفت برای خوانندگان مبتدی و ناآشنا با روانکاوی و علاقه‌مندان به مطالعه‌ی فروید این کتاب بهترین گزینه برای شروع سیر مطلعاتی ایشان است.

آسیب شناسی زندگی روزمره

در آسیب شناسی روانی زندگی روزمره فروید با تکیه بر مثال‌های متعدد و پرشمار از وقایع روزمره و عادی که هر آدم معمولی‌ای نیز تجربه‌شان می‌کند؛ درصدد گسترش یافته‌هایی که برای اولین بار در ارتباط با روانرنجوری‌ها کشف کرده بود با زندگی ذهنی طبیعی برمی‌آید.

بدون شک دلیل توجه خاص فروید به کردار پریشی‌ها این واقعیت بود که این نوع لغزش‌ها در کنار رویاها، به او امکان دادند که واقعیت‌هایی را که پیشتر در ارتباط با بیمارانش کشف کرده بود به عرصه‌ی زندگی ذهنی طبیعی بسط دهد.
به همین دلیل، فروید برای آشنا کردن پژوهندگان و حتی عامه‌ی مردم با یافته‌های روانکاوی، از این کردار پریشی‌ها به مثابه‌ی بهترین شرح مقدماتی بر روانکاوی بهره می‌برد.

ترجیح کردارپریشی‌ها به تاویل رویا

فروید در نوشته‌های تفسیری‌اش نیز گاهی برای شرح منظورش موارد کردارپریشی را به رویاها ترجیح می‌داد؛ رویاهایی که متضمن سازوکارهای پیچیده تر بودند و به سرعت شخص را به سمت مفاهیمی عمیق تر سوق می‌دادند.

در واقع فروید توانست بر اساس همین مثال‌ها، چیزی را شرح دهد که نظریه‌ی بنیادین تثبیت شده در تاویل رویا بود؛ وجود دو حالت کاملاً متمایز در کارکرد ذهنی، یعنی همان چیزی که فروید آن‌ها را فرایندهای اولیه و ثانویه نامید. به علاوه، باور به جبرگرایی در مورد رخدادهای ذهنی نیز با بررسی کردار پریشی‌ها به شکلی قاطعانه و قانع کننده قابل اثبات بود.

بخش اول: روانشناسی فراموشی

روانشناسی فراموشی عنوان یکی از نسخه‌های ترجمه شده‌ی کتاب حاضربه زبان فارسی است (ترجمه‌ی مهوش قویمی). شاید دلیل این انتخاب را بتوان در این مسئله جست که بخش زیادی از کتاب پیرامون انواع فراموشی و علل احتمالی روانشناختی مربوط به آن می‌گردد.

فراموشی اسامی خاص

فروید در فصل اول با عنوان فراموشی اسامی خاص به این نکته اشاره می‌کند که در کنار فراموشی‌های ساده‌ی اسامی، نمونه‌هایی از فراموشی هم وجود دارد که در آن‌ها فراموشی نتیجه‌ی سرکوب است. برای اینکه فراموشی یک اسم خاص همراه با تحریف حافظه اتفاق بیفتد وجود شرایط زیر ضروری است:

  • تمایلی برای فراموش کردن آن اسم وجود داشته باشد.
  • فرایند سرکوب کمی قبل از فراموشی آن اسم خاص رخ داده باشد.
  • امکان برقراری تداعی بیرونی میان اسم مورد نظر و عنصری که پیشتر سرکوب شده است وجود داشته باشد.

در نتیجه‌ی فراهم بودن این سه پیش‌شرط روانشناسی فراموشی ، پیرامون فراموش کردن اسامی خاص را اینطور می‌توان فهمید که: در نهایت اسمِ جانشین لغت اصلی و فراموش شده، در یک کارکرد دوگانه هم در خدمت سرکوب است و هم علیه آن. درواقع اسم جانشینِ لغت اصلی، فرد را از چیزی که می‌خواهد فراموش کند و به یاد آوردن آن به یک اندازه مطلع می‌کند.

فراموشی کلمات خارجی

در فصل دوم با عنوان فراموشی کلمات خارجی، فروید با ذکر مثال‌های بیشتر به شرح و بسط دقیق‌تر روانشناسی فراموشی می‌پردازد. در پایان این فصل نتیجه گیری نهایی ارجاع به این مشاهده است که مکانیسم و سازو کار فراموشی شامل اختلال در یک فکر به واسطه‌ی تناقض درونیِ ایجاد شده در فرد است. که این تناقض درونی نیز خود ناشی از اندیشه‌ای سرکوب شده است.

در فصل سوم با عنوان فراموشی نام‌ها و رشته‌ی کلمات، فروید می‌نویسید: “در تلاش برای پیدا کردن دلیل فراموشی جزئی در حافظه، متوجه شدم که این فراموشی به اوضاع و احوالی عمیق و درونی مربوط می‌شد و با احساسات دردناکی در نزد مخاطبم گره خورده بود.”

یا در جایی دیگر با اشاره به تجربه‌ی شخصی خودش از فراموشی اسامی خاص و تحلیل آن می‌نویسد: «با تحلیل مواردی از فراموشی اسم‌هایی که برای خودم اتفاق افتاده‌اند، تقریباً همواره مشاهده کرده‌ام که اسم فراموش شده با موضوعی مرتبط است که برای من اهمیت شخصی داشته و می‌تواند احساسات شدید و اغلب دردناکی را در من برانگیزد.»

بحث و نتیجه گیری

اتفاقات و کردارپریشی‌های روزمره و به ظاهر معصوم در بسیاری از اوقات دارای معانی ضمنی و عمیق‌تری نیز هستند و پرده از یک انگیزه‌ی ناهشیار یا سرکوب شده بر می‌دارند.

روانشناسی فراموشی با بهره گیری از مبانی نظری و ابزارهای بالینی‌ای چون، روش تداعی آزاد کوششی برای فهم این انگیزه‌ها (علت فراموشکاری) و به دنبال آن فهم عمیق تر ساز و کار ذهن بود. در ادامه‌ی این سلسله نوشته‌ها به بررسی لغزش‌های زبانی، خام دستی‌ها، اشتباهات لپی، باور به جبر و خرافات و … و معانی ضمنی و پنهان روانشناختی آنها در ذیل معرفی کتاب آسیب شناسی روانی زندگی روزمره می‌پردازیم.

منتظر مقالات بعدی این مجموعه نوشته‌ها باشید.

بیشتر بخوانید
شخصیت افسرده

شخصیت افسرده

(بخشی از مقاله سندرم شخصیت نوشته جاناتان شدلر، 2021.)

تمهیدات

علی‌رغم حذف آن از DSM، شخصیت افسرده شایع ترین سندروم شخصیتی است که در اتاق درمان مشاهده می‌شود. این به معنی واقعی کلمه یک سندروم شخصیت، با تمام ویژگی‌های آن است: یک الگوی پایدار از عملکرد روانشناختیِ مشهود از دوران نوجوانی که طیف کاملی از فرآیندهای شخصیتی را در بر می‌گیرد.

شخصیت افسرده کیست؟

افراد دارای شخصیت افسرده به شکل مزمن در برابر عواطف دردناک به ویژه احساس بی‌کفایتی، غم، گناه و شرم آسیب پذیر هستند. آنها در وهله اول در تشخیص نیازها و خواسته‌های خود مشکل دارند، و وقتی هم که نیازهایشان را تشخیص می‌دهند در بیان کردن آن نیازها و درخواست کردنشان مشکل دارند.

افراد افسرده غالباً در مورد کسب لذت دچار تعارض هستند. اینطور به نظر می‌رسد که با یک آرزوی ناهشیار برای تنبیه خودشان انگیخته می‌شوند؛ این آرزو از طریق  قرار گرفتن در موقعیت‌هایی که منجر به درد می‌شود یا به محرومیت از فرصتی برای خوشی و لذت‌ می‌انجامد پیگیری می‌شود.

یک ناظرِ با بینش روانشناختیِ بالا احتمالاً آنها را باعبارت ” بدترین دشمن خودش!” توصیف می‌کند. جایی که دشمن وجود دارد، معمولاً خشم و پرخاشگری هم وجود دارد.

دوگانه‌ی فقدان و خشم

الف) خشم:

یکی از الگو‌های روانشناختیِ اصلی در شخصیت افسرده حملات درون روانی علیه خود است. فرد عصبانی است، در برابر تجربه خشم دفاعی عمل می‌کند و به جای تجربه خشم آن را به سمت خودش بر می‌گرداند. حالا عصبانیت را به شکل خود انتقادگری، خود تنبیهی و سرکوب خود تجربه می‌کند.

مصداق آن در بین آیتم‌های آزمون سواپ این است: :” در تایید یا ابراز خشم نسبت به دیگران مشکل دارد و در عوض افسرده، خود سرزنشگر، خودتنبیه‌گر و … می‌شود.”

به طور خلاصه، فرد افسرده با خودش به مانند کسی که خوار می‌شمارد رفتار می‌کند.

برای درمانگران به سادگی این احتمال وجود دارد که متوجه خشم و پرخاشگری بیمار نشوند، زیرا افراد با شخصیت افسرده گرایش به موافقت و تایید بیش از اندازه دیگران دارند وهمواره نیازهای دیگران (و البته نیازهای درمانگر به مثابه‌ی دیگری!) را در اولویت قرار می‌دهند.

اگر قرار است رواندرمانی، تغییرات روانشناختیِ معنادار ایجاد کند؛ خشم باید شناسایی شود، تجربه شود و در طول رابطه‌ی درمانی کاوش و بررسی شود.

ب) فقدان:

الگوی روانشناختی دوم شامل جدایی، طرد شدن و فقدان یا از دست دادن است. فرد افسرده احتمالاً درگیر مشکلاتی در روابط بین فردی است و به نحو دردناکی نیز نسبت به این مشکلات آسیب پذیر است. آنها می‌ترسند که طرد شوند و بدون محافظ و مراقب بمانند؛ در نتیجه‌ از تعارضات بین فردی اجتناب می‌کنند و در ابراز و پیگیری امیال خود مشکل دارند. مردم داری و مفید بودنِ بی‌مورد و افراطی از افراد دربرابر طرد شدن یا تایید نشدن محافظت می‌کند.

شخصیت افسرده در جلسات درمانی

 در جلسات روان‌درمانی انتقادات و نارضایتی‌های به حق خود را از ترس آسیب زدن به احساسات درمانگر یا رابطه‌ی درمانی سرکوب می‌کنند. به جای بیان نیازها و خواسته‌های خود آن چیزی که به آنها پیشنهاد می‌شود را می‌پذیرند و با همان کار می‌کنند.
این شکل از رابطه می‌تواند به یک داینامیسم خاص منجر بشود که در آن درمانگر فکر کند همه چیز دارد به خوبی پیش می‌رود در حالی که اینطور نیست، و در نتیجه الگوی روابط ناکارآمد بیمار در رابطه درمانی باز آفرینی می‌شود.

این الگو احتمالاً ریشه در روابط مغشوش یا دسترسی پذیری عاطفی ناکافیِ مراقبین در سالهای ابتدایی رشد دارد. و منجر به رشد حس تهی بودنِ عاطفی و ناکافی بودن و همچنین باور به اینکه این محرومیت به دلیل بد بودن ذاتیِ آنهاست می‌شود.

برخی بیماران یک حس نافذ و عمیق مبنی بر اینکه چیزی یا کسی که برای رفاه و حس سلامت آنها ضروری بوده است از دست رفته و هرگز نمی‌توانند التیام بیابند دارند.

این احساسات می‌توانند کریستالیزه شوند، و با تجارب بعدیِ از دست دادن تقویت شده و شدت یابند.

پاداش‌ها و لذت‌هایی که به صورت واقع بینانه‌ای در دسترس هستند ممکن است به عنوان سایه‌ای کم رنگ از آنچه از دست رفته یا می‌توانسته وجود داشته باشد تجربه شوند.

چنین بیمارانی احتمالاً پیش از آنکه قادر به سرمایه‌گذاری عاطفی بر آنچه که اکنون زندگی می‌تواند به آنها بدهد باشند؛ به کمک درمانگر برای سوگواری برای آنچه از دست رفته است نیاز دارند.

برای برخی از بیماران با شخصیت افسرده، الگوهای خشمِ ناهشیار و حمله به خود غالب است. برای دیگران الگوهای جدایی و فقدان غالب است.

این الگوها در ادبیات بالینی و پژوهشی تحت عنوان‌های افسردگی درونگرا (خودانتقادگر) و افسردگی آناکلیتیک[1] (وابسته) بحث شده‌اند. در هر شخصِ افسرده ممکن است مقداری از هر دو الگو با نسبت‌های متفاوت وجود داشته باشد.

شخصیت افسرده در بین درمانگران

شخصیت افسرده رایج‌ترین سبک شخصیتی‌ در بین افرادیست که به حرفه‌های مرتبط با سلامت روان جذب می‌شوند. روان درمانگران فرصت‌های بی‌پایانی برای اهمیت دادن به دیگران به جای اهمیت دادن به خود، مفید بودن و کمک کننده بودنِ بی‌جهت و سرزنش خود بابت قصور در استاندارد‌های غیر واقع بینانه‌ای که به خود تحمیل کرده‌اند دارند.


[1] Anaclitic
یا به لحاظ احساسی وابسته و متکی به دیگران

بیشتر بخوانید
جنگ و مرگ

اندیشه‌هایی در خور ایام جنگ و مرگ (قسمت دوم)

(قسمت دوم)

تمهیدات

در بخش قبلی این نوشتار به مرور یکی از مقاله‌های زیگموند فروید با عنوان «اندیشه‌هایی در خور ایام جنگ و مرگ(1915)» که یکسال پس از آغاز جنگ جهانی اول نوشته شده است پرداختیم. در بخش قبلی از این سلسله نوشتار؛ آرای فروید در مورد نخستین عاملی که موجب درد و محنت افراد غیر رزمنده می‌شود و دست و پنجه نرم کردن با آن کاری بسیار دشوار است یعنی سرخوردگی‌ای که این جنگ پدید آورده است را بررسی کردیم. و در این نوشته به رای او در مورد نگرش دگرگون شده‌ آدمی درباره مرگ که این جنگ همچون سایر جنگ‌ها به ما تحمیل می‌کند می‌پردازیم.

بخش دوم

نگرش ما در خصوص مرگ

فروید در شروع این بخش از مقاله خود می‌نویسد: ” دومین عاملی که من بیگانگیِ فعلیِ‌مان را از این جهانی که در گذشته دوست داشتنی و مطبوع می‌پنداشتیم به آن نسبت می‌دهم، عبارت است از مغشوش شدنِ نگرشی که ما تا کنون درباره‌ی مرگ داشته‌ایم”

سپس توضیح می‌دهد که علی‌رغم اینکه در ساحت هشیاری مرگ را پیامد ضروریِ حیات و دِینِ همه ما به طبعیت می‌دانستیم. یعنی در یک کلام مرگ را رخدادی طبیعی و اجتناب ناپذیر تلقی می‌کردیم؛ لیکن در واقع ما عادت کرده بودیم چنان رفتار کنیم که گویی مرگ اینگونه نیست. ما یقیناً گرایش داشتیم که به مرگ نیندیشیم؛ به بیان دیگر می‌خواستیم که مرگ را از زندگی حذف کنیم.

نادیده انگاری مرگ توسط انسان متمدنِ بالغ

برای مثال فروید به مطرح کردن این قضیه که انسان متمدن به دقت از سخن گفتن درباره‌ی مرگ دیگری در حضور شخص محتضر اجتناب می‌ورزد می‌پردازد. در واقع چنین قاعده‌ای را فقط کودکان رعایت نمی‌کنند. آنان بدون پروا یکدیگر را به مرگ تهدید می‌کنند و حتی به خود اجازه می‌دهند که اشخاصی که دوست دارند را نیز از مرگ بهراسانند: ” مامان جان وقتی بمیری فلان کار یا بهمان کار را می‌کنم!” اما اگر فرد بالغ متمدن فکر مرگ شخص دیگری به ذهنش خطور کند، مسلماً خود را سنگدل یا پست فطرت خواهد شمرد.

مثال دیگری از تلاش ما برای اجتناب از مواجهه با واقعیت مرگ اینست که هر گاه مرگی رخ می‌دهد، همواره سخت تحت تاثیر قرار می‌گیریم و به نظرمان می‌آید که توقعاتمان نقش بر آب شده‌اند. ما بنا بر عادت بر پیشبینی ناپذیر بودن علت مرگ تاکید میکنیم. مرگ نتیجه تصادف یا بیماری یا کهولت یا عفونت است. این تاکید مبین تلاش ما برای فروکاستن مرگ از یک ضرورت حتمی به یک پیش آمد احتمالی است.
شاهد دیگری از گرایش مبتنی بر اجتناب ما از واقعیت هولناکِ مرگ در مواجهه با مرگ دیگران عیان می‌شود. در مواجه با مرگ دیگران  به لحاظ فرهنگی ما نگرشی خاص اتخاذ میکنیم که کمابیش مانند تحسین کسی است که کاری بسیار شاق انجام داده است. دیگر از او خورده نمیگیریم، از سر تقصیرات احتمالی اش میگذریم و اعلام میداریم که پشت سر مرده حرف زدن کاری قبیح است.

مکمل این نگرش فرهنگی و متعارف به مرگ عبارت است از فروپاشی تمام عیاری که پس از مرگ عزیزانمان رخ می‌دهد.

در این بین اما مرگ در ادبیات متفاوت است. گویی در عوالم ادبیات و داستان و به دنبال جبران مافات زندگی هستیم و نیز فقط در این عوالم خیالی است که زمینه آشتی ما با مرگ فراهم می‌شود. در ساحت داستان ما تکثر حیاتی که نیاز داریم را می‌یابیم. ما نیز همراه با قهرمانی که خود را با او همذات پنداشته‌ایم می‌میریم؛ با این حال، بعد از مرگ قهرمان داستان، همچنان زنده ایم و آماده‌ایم تا بار دیگر از راه خواندن داستانی دیگر با قهرمانی متفاوت تن به مرگ بسپاریم.

انسان بدوی و مرگ

بشر ما قبلِ تاریخ نگرشی بسیار جالب توجه درباره مرگ اتخاذ می‌کرد که به هیچ وجه منسجم نبود و در واقع باید گفت نگرشی فوق العاده متناقض بود. از یک سو او مرگ را موضوعی جدی تلقی می‌کرد و تشخیص میداد که مرگ حکم اتمام زندگی را دارد و از سوی دیگر وی مرگ را کتمان می‌کرد و آنرا به موضوعی بی ارزش فرو می‌کاست. این تناقض از آنجا ناشی میشد که انسان ماقبل تاریخ راجع به مرگ دیگران، غریبه ها، دشمنان و نیز مرگ خودش دیدگاه‌هایی کاملاً متفاوت داشت. او به مرگ دیگران معترض نبود، زیرا چنین مرگی برای او حکم نابودیِ کسانی را داشت که وی از آنها بیزار بود و خود هیچ ابایی از کشتنشان نداشت. اما هنگامی که وی مرگ یکی از متعلاقانش را دید( همسرش، فرزندش یا دوستش) آنگاه در تألم ناچار دریافت که انسان خود نیز ممکن است بمیرد و با تمام وجود از پذیرش این حقیقت سر باز زد. زیرا هر یک از این عزیزان از دست رفته بخشی از “خود[1]” محبوب او نیز بود. اما از سوی دیگر مرگ‌های اینچنینی او را خشنود نیز می‌ساخت؛ زیرا هر یک از عزیزان از دست رفته ی او واجد عنصری از بیگانگان نیز بودند. قانون دوسوگرایی در احساسات که تا به امروز در روابط عاطفی ما نقش تعیین کنندگی داشتند در انسان بدوی نیز بسیار بیشتر و قوی تر از اکنون مصداق داشتند.

قاعده‌ی مصالحه

پس مواجهه انسان بدوی با مرگ در او احساسات متعارضی پدید می‌آورد. نسختین ثمره این تعارض پدید آمدن روانشناسی بود. انسان دیگر قادر نبود از مرگ اجتناب کند. زیرا طعم آن را در تألم خود برای رفته گان چشیده بود. با این همه انسان هنوز مایل نبود حقیقت مرگ را بپذیرد چرا که نمیتوانست خود را به منزله فردی مرده تصور کند. لذا راه حلی مصالحه آمیز برای این معضل ابداع کرد. به این طریق که حقیقت داشتن مرگ خود را پذیرفت ولی از قبول کردن اینکه مرگ دلالت بر نابودی دارد سر باز زد. انسان بدوی در کنار جسد عزیزانش بود که ارواح را اختراع کرد و احساس گناه کاری از رضایت خاطرِ توام با تاسف، این ارواحِ تازه متولد شده را به اجنه بد ذاتی مبدل کرد که می بایست از آنها هراس به دل راه داد.

بعدها بود که ادیان مختلف توانستند این حیات اخروی را مطلوبتر یا حیاتِ واقعاً ارزشمند جلوه دهند و حیاتی را که با مرگ پایان می یابد فروکاستند به صرفا یک تدارک برای زندگانی جاودانه در آخرت. همه و همه با این هدف که مرگ از معنای خود یعنی” اتمام حیات” عاری گردد. کتمان مرگ که ما آنرا نگرشی متعارف و فرهنگی نامیده‌ایم خاستگاهی بس دیرینه دارد.

مرگ و اخلاقیات

آنچه در کنار جسد عزیزان به وجود آمد، نه فقط آموزه روح بلکه همچنین نخسین احکام اخلاقی بود: ” حق کشتن نداری”.  وجدان در پیوند با مردگان به وجود آمد که عزیز داشته می‌شدند، یعنی به صورت واکنشی در برابر ارضاء آن تنفری که در پس تألم برای مردگان پنهان شده بود. سپس بتدریج شامل حال بیگانگان و حتی دشمنان نیز گردید.

مرگ و ناهشیار

نگرش  ضمیر ناهشیار ما در خصوص مسئله مرگ چیست؟ پاسخ ناگزیر اینست: کمابیش همان نگرشی که انسانِ دوره‌های ماقبلِ تاریخ در این باره داشت. یعنی میتوان گفت ضمیر ناهشیار ما باور به مردن خودش ندارد و چنان رفتار می‌کند که گویی عمر جاودانه دارد. آنچه ما ضمیر ناهشیار می‌نامیم یعنی ژرف ترین لایه های ذهن که از تکانه‌های غریزی تشکیل شده‌اند هیچ حکم سلبی ای را نمی‌شناسد و نمی‌داند که نفی کردن یعنی چه.

 به سخن دیگر در ناهشیار انواع و اقسام تناقض و با یکدیگر سازگاری دارند. به همین سبب ضمیر ناهشیار نمی‌داند که  مرگ خودش چه مفهومی دارد، زیرا مرگ از محتوایی لزوماً سلبی برخوردار است. از این رو در روان ماهیچ عنصر غریزی ای وجود ندارد که به باور به مرگ واکنش نشان دهد.

ضمیر ناهشیار ما مرتکب کشتن نمی‌شود بلکه صرفاً به آن فکر می‌اندیشد و آرزویش را می‌کند.

 عبارت “برو گمشو!” که مردم به هنگام خشم و با لحنی شوخی آمیز مکرراً بر زبان جاری میکنند و در واقع یعنی گورت را گم کن! در ضمیر ناهشیار ما حکم آرزوی مرگ جدی برای دیگران را دارد. در واقع ضمیر ناهشیار ما حتی برای هیچ و پوچ هم مرتکب جنایت می‌شود و همچون قانون “اژدها” در آتن باستان، یگانه مجازات جنایت را مرگ می‌داند.

علاوه بر اصطلاح یاد شده تعداد بسیار زیادی لطیفه و حکایت طعنه آمیز نیز وجود دارند که همین گرایش را برملا می‌سازند. مانند لطیفه‌ای که درآن شوهری خطاب به همسرش می‌گوید: ” اگر یکی از ما دونفر بمیرد، من به پاریس نقل مکان می‌کنم!” این قبیل لطیفه‌های کنایه آمیز به این سبب درست شده‌اند که حقیقتی به رسمیت شناخته نشده را بیان کنند. حقیقتی که اگر به طور جدی و آشکار بیان شود نمی‌توانیم درست بودنشان را بپذیریم. همگان خوب می‌دانند که حتی در مزاح می‌توان حقیقت را بیان کرد.

مرگ در زمانه ما

اگر در دوران انسان ماقبل تاریخ تعارض و دوسوگرایی ناشی از مواجهه با مرگ عزیزان منجر به شکل گیری باور های جادویی و ارواح و اجنه می‌شد در زمانه انسان متمدن این تعارضات به روانرنجوری می انجامند.
پزشکانی که نظریه روانکاوی را برای مداوا به کار می‌گیرند به کررات دیده اند بیمارانی را که در خصوص سلامت بستگانشان به نحوی مبالغه آمیز از خود نگرانی نشان می‌دهند یا پس از مرگ یکی از عزیزانشان به دلایلی کاملا واهی خود را ملامت می‌کنند. این قسم روانرنجوری‌ها بر این فرض که آرزوی ناهشیارانه مرگ برای دیگران پدیده‌ای همه گیر و با اهمیت است صحه می‌گذارند.

جنگ و مرگ

واضح است که جنگ این تلقی متعارف از مرگ را قطعاً از میان خواهد برد. مرگ دیگر کتمان نخواهد شد و ما ناگزیر باید به آن باور آوریم.

جنگ ذات ماقبلِ تاریخیِ همه مارا آشکار می‌سازد. جنگ مارا وادار میکند تبدیل به همان کسانی شویم باز که نمیتوانند مرگ خود را باور کنند. جنگ بر بیگانگان انگ دشمن میزند. دشمنی که باید بمیرد یا آرزوی مرگش را داریم. در جنگ دیگر خبری از انسان متمدنی که این امیال بدوی را سرکوب می‌کرد نیست. جنگ به ما می‌گوید باید نسبت به مرگ عزیزانمان بی‌اعتنا باشیم.

حسن ختام

در نهایت فروید نتیجه می‌گیرد از آنجایی که جنگ را نمیشود ریشه کن کرد این ما هستیم  که می‌بایست خودمان را با جنگ وفق دهیم. در این خصوص فروید مینویسد: “آیا بهتر نیست که در واقعیت و اندیشه هایمان برای مرگ جایگاهی در خود قائل شویم و به آن نگرش ناهشیارانه درباره مرگ که تا کنون با دقت سرکوب کرده ایم اهمیت بیشتری بدهیم؟” حسن اینکار اینست که حقیقت را بیشتر در نظر میگیرد و باعث میشود بار دیگر زندگی برایمان قابل تحمل شود.

“اگر می‌خواهید که تحمل زندگی را داشته باشید، خود را برای مرگ آماده کنید.”


[1] Self

بیشتر بخوانید
اندیشه هایی درخور ایام جنگ و مرگ

اندیشه‌هایی در خور ایام جنگ و مرگ

(قسمت اول)

تمهیدات

مطلبِ پیشِ رو خلاصه‌ای است از مقاله‌ی ” اندیشه‌هایی در خور ایام جنگ و مرگ (1915)”  به قلم زیگموند فروید که یکسال پس از آغاز جنگ جهانی اول نگاشته شده است. در سطور آغازین این مقاله فروید می‌نویسد: مقاله حاضر ” به  دو عامل از مجموعه عواملی می‌پردازد که موجب درد و محنت افراد غیر رزمنده می‌شوند و دست و پنجه نرم کردن با آنها کاری بسیار دشوار است. نخست سرخوردگی‌ای که این جنگ پدید آورده است و سپس نگرش دگرگون شده‌ای درباره مرگ که این جنگ همچون سایر جنگ‌ها به ما تحمیل می‌کند.” ما نیز در این نوشتار و قسمت بعدی آن به همین ترتیب به این دو مقوله و رای فروید پیرامون آن‌ها می‌پردازیم.

بخش نخست

سرخوردگی ناشی از جنگ

در این مقاله که یکسال پس از آغاز جنگ جهانی اول نگاشته شده است فروید می‌نویسد که همه ما در اثر پیشرفت‌های تمدن جدید و تحت تاثیر اخلاق جهان متمدن هیچ گاه توقع چنین جنگ و چنین وحشی‌گری‌هایی را از انسان متمدن نداشتیم و اضافه می‌کند که “به دلیل پیشرفت بسیار زیاد در ساخت سلاح‌های تهاجمی و تدافعی ، این جنگ نه فقط خونین‌تر و ویرانگرتر از همه جنگ‌های زمان‌های قبلی است ، بلکه دست کم می‌توان گفت به اندازه همه جنگ‌های پیشین بیرحمانه  و تاسف آور و سرسختانه است” و همین مسئله موجبات سرخوردگی ما را فراهم آورده است.

 اما فروید با ارائه بحثی که مبتنی بر مفاهیم روانکاوانه خاص اوست  نشان می‌دهد که این سرخوردگی ما ناموجه است:

 ” با این همه، می‌توان از سرخوردگیِ این شهروندِ متمدن انتقاد کرد. به تعبیری دقیق تر، باید گفت این سرخوردگی موجه نیست، زیرا از نابودی یک توهم حاصل آمده است. توهم‌های ما برایمان خوشایندند چرا که ما را از احساسات ناخوشایند مصون نگه می‌دارند و در عوض بهره مند شدن از انواع ارضاها را برایمان امکان پذیر می‌سازند. پس نباید شکوه کنیم که این توهم‌ها هر از چندگاهی با بخشی از واقعیت در تعارض قرار می‌گیرند و فرو می‌پاشند.

 در این جنگ دو چیز موجد احساس سرخوردگی در ما شده‌اند که عبارتند از اولاً اخلاقیات فرومرتبه حکومت‌هایی که در کشورشان خود را پاسدار ملاک‌های اخلاقی جلوه می‌دهند، و ثانیاً وحشی گری آن افرادی که به سبب مشارکتشان در عالی مرتبه ترین تمدن بشری هرگز گمان نمیکردیم چنین رفتاری از خود بروز دهند.”

پرسشِ اساسی

فروید در تبیین نکته‌ی دوم این پرسش را مطرح می‌کند:  استنباط ما از آن فرایندی که فرد برای ارتقا به سطح عالی‌تری از اخلاق طی می‌کند چیست؟

سپس پاسخ می‌دهد که بی تردید نخستین پاسخ به این پرسش این است که انسان از زمان تولد( یعنی بدو هستی‌اش) موجودی با فضیلت و شریف است. که در این نوشتار بیش از این به دیدگاه مذکور نمی‌پردازیم و پاسخ دوم این خواهد بود که ما انسان‌ها فرایندی تکاملی را از سر می‌گذارنیم. این پاسخ احتمالاً بر این فرض مبتنی خواهد بود که تکامل یاد شده عبارت است از ریشه کن ساختن گرایش‌های شریرانه‌ی انسان – در نتیجه‌ی آموزش دیدن و زندگی کردن در محیط تمدن- و جایگزین ساختن تمایلاتی نیکو به جای آن گرایش‌های شریرانه. اگر این فرض درست باشد ، بسی جای شگفتی است که شر می‌تواند در آن کسانی که اینچنین تربیت شده اند دوباره سر بر آوَرَد.

ریشه‌کن ساختنِ شر هیچ معنایی ندارد

لیکن پاسخ واجد همان بر نهادی است که ما می‌خواهیم با آن به مخالفت بپردازیم. در واقع، “ریشه کن ساختن” شر هیچ معنایی ندارد. پژوهش روانکاوانه در عوض نشان می‌دهد که ناپیداترین کُنهِ ذات بشر از سائق‌های غریزیِ اولیه‌ای تشکیل شده است که در همه انسان‌ها مشابه‌اند و می‌کوشند تا نیازهای بدوی انسان را ارضا کنند. این سائق ها به خودی خود نه خوب هستند و نه بد. ما انواع آنها را و نیز شکل‌های مختلفِ تجلی یافتن آنهارا بر اساس رابطه شان با نیازها و مقتضیات اجتماع انسانی طبقه بندی می‌کنیم. باید پذیرفت که همه آن سائق‌هایی که جامعه به عنوان مصداق‌های شر محکوم می‌کند(سائق‌هایی که می‌توان گفت نمونه‌های شاخص‌شان عبارت است از خود خواهی و بیرحمی)؛ از همین گونه‌ی بدوی هستند.

این سائق‌های بدوی، پیش از آنکه بتوانند در فردِ بالغ فعال شوند، فرایندی طولانی از تکوین را طی می‌کنند: آنها بازداشته می‌شوند، به سمت اهداف و حوزه هایی دیگر سوق می‌یابند، با سایر سائق‌ها در می‌آمیزند، مصداق‌هایشان را تغییر می‌دهند و تا حدودی به دارنده‌ی خود باز می‌گردند.

 واکنش‌های وارنه در مقابل برخی غرایز به نحوی فریبنده به شکل تغییر در محتوا ظاهر می‌شوند، گویی که خود خواهی به نوع دوستی، یا بی رحمی به ترحم تبدیل شده است.

دوسوگرایی در احساسات

آنچه این واکنش‌های وارونه را تسهیل می‌کند این است که برخی از سائق‌های غریزی تقریباً از آغاز به صورت جفت‌های متضاد ظاهر می‌گردند. این پدیده که بسیار در خور ملاحظه است و از نظر عامه‌ی ناوارد به این مباحث شگفت آور می‌نماید، اصطلاحاً “دوسوگرایی در احساسات” نامیده می‌شود. بروز احساسات دوسوگرایانه را به واضح ترین و درک شدنی ترین شکل در این حقیقت می‌توان دید که یک شخص واحد همزمان احساس عشق و تنفر می‌کند. بر اساس نظریه روانکاوی، مصداق این دو احساس متضاد نیز غالباً یک شخص واحد هستند.

منش آدمی

آنچه ما منش یک شخص می‌نامیم، زمانی شکل می‌گیرد که همه‌ی این بی‌ثباتی های غریزی مهار شده باشند.

تغییر غرایز “بد” حاصل دو عامل است. یکی درونی و دیگری بیرونی، که هر دو کارکرد مشابهی دارند. عامل درونی عبارت است از تاثیری که کشش های اروتیک (یعنی نیاز انسان به عشق به عام ترین مفهوم این کلمه) در غرایز بد ( یا بگوییم غرایز خودخواهانه) باقی می‌گذارد. ترکیب شدن اجزای شهوانی باعث می‌گردد تا غرایز خودخواهانه به غرایزی اجتماعی تغییر یابند. ما می‌آموزیم که دوست داشته شدنمان توسط کسی دیگر را مزیتی ارزشمند بدانیم و حاضر باشیم که برای برخورداری از عشق،  از سایر مزیت‌هایمان چشم پوشی کنیم.

عامل بیرونی عبارت است از آن نیرویی که نحوه تربیت اعمال می‌کند. این نیرو بازنمود ویژگی‌های محیط فرهنگی ما است و بعدها نیز با فشار مستقیم همان محیط ادامه می‌یابد. تمدن از طریق چشم پوشی از ارضا غرایز بدست آمده است و اقتضا می‌کند که هر فرد جدیدی که وارد (جامعه متمدن) می‌شود به طریق اولی از آن غرایز چشم بپوشد.

فروپاشیِ یک توهم

واقعیت این است که شهروندان جامعه جهانی آنقدرها که ما تصور می‌کردیم پست نشده‌اند ، زیرا آنان هیچگاه آنقدرها که ما تصور می‌کردیم تعالی نیافته بودند.  از دید فروید ما دچار یک توهم در خصوص فرآیند رشد روانی افراد شده‌ایم .بسیاری از انسان ها تحت تاثیر فشار تمدن خارجی تن به قید و بندهای اخلاقی داده اند ونمی توان انکار کرد که تمدن معاصر ما بر این شکل از ریاکاری تا حد فوق العاده زیادی صحه می گذارد.

در توصیف ذهن، صرفاً می‌توان گفت همه‌ی مراحل قبلی رشد همچنان در کنار مراحل بعدیِ پدید آمده از آن تداوم می‌یابند. در ذهن، مراحل رشد نه فقط از پی یکدیگر می‌آیند، بلکه با یکدیگرهمزیستی نیز دارند. ذهن اولیه به کاملترین معنای کلمه زوال ناپذیر است.

فلذا وحشی‌گریِ انسان متمدن که در جنگ اخیر شاهد آن هستیم ریشه در همان غرائز بدوی دارد که به واسطه سلطه‌ی تمدن سرکوبش می‌کردیم و مایل به انکار و فراموش کردنش بودیم.

پی‌نوشت:

نقاشی Three Studies for Figures at the Base of a Crucifixion, Francis Bacon, 1944.  یا سه مطالعه بر پیکره‎هایی بر پایه صلیب کشی اثر نقاش معروف انگلیسی فرانسیس بیکن که بابت آثار اکسپرسیونیستی خود معروف است می‌باشد. بعضی از مقالات تحلیلی این نقاشی را  بازتاب دهنده‌ی بدبینی و وحشت فراگیر اروپا بعد از درگیری و ابتلا به بلای جنگ جهانی دوم معرفی کرده‌اند.

بیشتر بخوانید
پاتریشیا کاگلین

پاتریشیا کاگلین در کنفرانس دانشکدۀ پزشکی دانشگاه نیومکزیکو

(قسمت اول)

مقدمه

در این مقاله و چند مقالۀ آتی قصد داریم مطالب ارائه شده توسط دکتر پاتریشیا کاگلین در دانشکده پزشکی دانشگاه نیومکزیکو (UNM) را با شما در میان بگذاریم. ایشان در این کنفرانس در مورد 6 عامل مرتبط با تغییرات مغزی و به دست آوردن نتایج مثبت در جلسات رواندرمانی صحبت کرده‌اند.

ایشان ابتدا به شرکت‌کنندگان در این کنفرانس تصویر زیر را نشان می‌دهند و به این ترتیب صحبت خود را آغاز می‌کنند:

فکر می‌کنم همۀ ما این رویای تکرارشونده را داریم و امیدواریم که جلسات درمان‌مان واقعاً بتواند برای بیماران‌مان نتایج مطمئن و پایداری را به ارمغان بیاورد‌.

خب حالا بگذارید تا ببینیم چطور می‌توانیم این کار را انجام دهیم.

تفاوت‌های گروهی دربرابر تفاوت‌های فردی

یکی از مسائلی که می‌خواهم مطرح کنم این است که تمام این اطلاعاتی که ما کاملاً با آنها آشنا هستیم، اطلاعاتی در مورد اینکه عوامل مشترکی مسئول نتایج روان‌درمانی هستند ممکن است واقعاً عوامل تصنعی حاصل از شیوه‌ای باشند که ما این آزمایش‌های بالینی تصادفی را انجام می‌دهیم.

اول از همه باید بگویم که در آزمایش‌هایی که انجام می‌شود، استفاده از گروه‌های مقایسه‌ای برای ما که درمانگران حوزۀ درمان فردی هستیم واقعاً بهترین راه برای به دست آوردن اطلاعات در این مورد نیست که چطور می‌توانیم به یک فرد کمک کنیم.

من واقعاً علاقه‌ای به این موضوع ندارم که در آزمایش‌های بالینی‌ای که انجام می شود، چه تفاوت‌هایی بین گروه‌های مختلفی که با یکدیگر مقایسه می‌شوند ایجاد می‌شود. آن چیزی که من واقعاً می‌خواهم بدانم این است که چه چیزی به بهبودی یک فرد در طی زمان کمک می‌کند؟ چه مداخلاتی باعث بهبودی بیمار می‌شوند؟ بنابراین برای مطالعۀ این موضوع، به برخی ابزارهای دیگری نیاز داریم. وقتی در آزمایش‌های بالینی گروه‌های مختلف را با یکدیگر مقایسه می‌کنیم، بسیاری از تفاوت‌های فردی را که برایمان اهمیت زیادی دارند نادیده می‌گیریم.

گزینش سختگیرانه

فکر می‌کنم از دیگر مشکلات آزمایش‌های بالینی تصادفی این است که معیارهای گزینش در این آزمایش‌ها اغلب بیش از اندازه سختگیرانه هستند؛ به طوری که بسیاری از بیمارانی را که ما هر روزه داریم در اتاق درمان می‌بینیم اصلاً شامل نمی‌شوند. کسانی که این آزمایش‌ها را انجام می‌دهند می‌خواهند برای آزمایش‌های خود کسی را پیدا کنند که فقط یک اختلال اضطرابی داشته باشد یا کسی که فقط افسرده باشد و اضطراب نداشته باشد و مثلاً یک اختلال شخصیت هم داشته باشد.

بنابراین، حتی اطلاعاتی هم که از طریق این آزمایش‌ها به دست می‌آوریم برای بیمارانی که داریم درمان می‌کنیم چندان کاربردی نیستند؛ چون به نظر می‌رسد که درست همین حالا پژوهش‌ها نشان می‌دهند که ۸۰ درصد افرادی که برای درمان به ما مراجعه می‌کنند چندین علامت از علائم اختلالات بالینی را دارند و معمولاً مبتلا به نوعی از اختلال شخصیت هستند. افراد سالمی که برای انجام چنین آزمایش‌هایی انتخاب می‌شوند، گرایش به این دارند که تقریباً به هر درمانی پاسخ بدهند.

 بنابراین، این نتیجه‌گیری که همه درمان‌ها مفید هستند و هیچ تفاوتی بین آنها وجود ندارد ممکن است در مورد افرادی که نسبتاً سالم هستند و ۲۰ درصد مراجعه‌کنندگان را در بر می‌گیرند درست باشد اما واقعاً در مورد بقیۀ بیماران حقیقت ندارد.

رهایی زودهنگام

همچنین، تعداد بسیار زیادی از افرادی که برای روان‌درمانی مراجعه می‌کنند، پیش از موعد به جلسات درمان خود پایان می‌دهند. آمار هشداردهنده‌ای در این مورد وجود دارد. به نظر می‌رسد که حدود ۴۷ درصد از مراجعه‌کنندگان جزء این دسته از افراد باشند.

 بنابراین، تقریباً نیمی از بیمارانی که در ابتدا به ما مراجعه می‌کنند پیش از اینکه از جلسات درمان خود بهره ای ببرند درمان را ترک می‌کنند. پس افرادی که در آزمایش‌های بالینی آنها را مطالعه می‌کنیم صرفاً افرادی هستند که با درمان ارتباط برقرار کرده‌اند؛ اما ۴۰ تا ۵۰ درصد دیگر از بیمارانی که به ما مراجعه می‌کنند چه می‌شوند؟

روش بهتر و موضوع بهتر برای مطالعه و پژوهش چیست؟

بنابراین، این داده‌ها و آمارها به ما چه چیزی را نشان می‌دهند؟ اگر بسیاری از مجلات علمی مهم در حوزۀ روان‌درمانی را بخوانید، می‌بینید که این مجلات نیز پیش‌بینی می‌کنند که عمر چنین آزمایش‌هایی به پایان رسیده است. آنها تقریباً می‌گویند که پرداختن به چنین آزمایش‌هایی هدر دادن سرمایه است. ما هزاران آزمایش از این دست آزمایش‌های تصادفی انجام داده‌ایم و در تمام این آزمایش‌ها به نتایج مشابهی دست پیدا کرده‌ایم.

 بنابراین، بیایید در عوض کار جدیدی انجام دهیم. چطور است که بیشتر در مورد فرایند درمان تحقیق کنیم. همچنین، پژوهشگران دارند دوباره به تحقیقات موردی (case study) علاقه نشان می‌دهند. اگر این دو نوع تحقیق با هم انجام شوند، می‌توانند نتایج بسیار بهتری به دست دهند.

اگر به بیشتر پژوهش‌هایی که تا کنون انجام شده نگاه کنید، می‌بینید که در این پژوهش‌ها بیشتر متغیرهایی بررسی شده‌اند که مربوط به بیمار هستند و یا می‌بینید که در مورد مدل درمانی مورد استفاده در درمان پژوهش شده است؛ اما این پژوهش‌ها متغیری را که به نظر می‌رسد از همۀ متغیرها تأثیرگذارتر باشد به طور کلی نادیده می‌گیرند. این متغیر، شخص درمانگر است که مورد مطالعه قرار نگرفته است.

برای مطالعۀ ادامۀ مطالب مطرح شده در این کنفرانس، منتظر مقالات بعدی سایت ما باشید.

بیشتر بخوانید
توهم سلامت روان

هر چه واقع‌بین‌تر، افسرده‌تر!

(توهم سلامت روان بخش دوم)

یک دیدگاه عجیب

در میان محققان دانشگاهی این دیدگاه عجیب و غیرمنتظره رواج پیدا کرده است که تحریف‌ها و سوگیری‌هایی که در خدمت فرد باشند به بهبود سلامت روان او کمک می‌کنند (به عنوان مثال، س. ای. تیلور و براون، 1988). برخی طرفداران این دیدگاه عجیب تا آنجا پیش رفته‌اند که می‌گویند مداخله‌ی درمانی مناسب برای بیمارانی که دچار افسردگی شده‌اند مداخله‌ای است که در آن به این افراد “آموزش” داده شود که واقعیت را انکار و تحریف کنند!

افسردگی و تحریف واقعیت

از طرفی، یافته‌هایی در این زمینه به دست آمده است که افراد افسرده دنیا را نسبتاً دقیق‌تر ادراک می‌کنند و به عبارتی دیگر، درک واقع‌بینانه‌تری از دنیا دارند؛ در حالی که در انسان‌های معمولی که از سلامت روان نسبی برخوردار هستند (یعنی افرادی که نمرات پایینی در مقیاس‌های خودگزارشی افسردگی دریافت کرده‌اند)، تحریف‌ها و سوگیری‌هایی مشاهده شده است. به بیانی دیگر، این یافته‌ها نشان داده‌اند که افرادی که نمرات پایینی در مقیاس افسردگی داشته‌اند کمتر واقع‌بین بودند و واقعیت‌های زندگی خود را بیشتر تحریف می‌کردند و یا به این واقعیت‌ها با دیدگاهی سوگیرانه می‌نگریستند. به عنوان مثال، این یافته‌ها نشان داده‌اند که توهم “کنترل” پدیده‌ها در افراد “عادی” دیده می‌شود؛ اما افراد افسرده چنین توهمی ندارند (الوی و آبرامسون، 1979، 1988). در واقع، خودارزیابی‌های افرادی “عادی” به شکلی تحریف می‌شود که در خدمت این افراد باشد و گرچه افراد افسرده واقع‌بین‌تر بودند؛ اما این واقع‌بینی منجر به این شده بود که سلامت روان خود را از دست بدهند (لوینسون، میشل، چاپلین و بارتون، 1980). محققانی که دیدگاه فوق را در مورد سلامت و آسیب روانی داشتند از این یافته به عنوان شاهدی بر تأیید فرض خود استفاده کرده‌اند.

توهم سلامت روان

شاید در نگاه اول چنین دیدگاهی معقول و منطقی به نظر برسد. حتی ممکن است خودتان نیز تجربیاتی در این زمینه داشته باشید و بتوانید ردّ پایی از فرضیه این محققان را در زندگی شخصی خود نیز مشاهده کنید. در نتیجه، ممکن است در کار با بیماران خود نیز به صورت آشکارا یا ضمنی از مداخلاتی استفاده کنید که رنگ و بویی از چنین فرضیاتی داشته باشند.

با این حال، یافته‌هایی که جاناتان شدلر و ملوین مانیس در مقاله‌‌ی توهم سلامت روان به دست آوردند، تفاسیر بسیار متفاوتی را نشان می‌دهند. آنها یافته‌های عجیب و متناقض به دست آمده از پژوهش‌های قبلی را این گونه تبیین می‌کنند که افرادی که در پژوهش‌های قبلی به عنوان افراد “عادی” ای در نظر گرفته شده‌اند که از سلامت روان نسبی برخوردار اند، در واقع شامل دو دسته از افراد می‌شوند: 1) افرادی که واقعاً از سلامت روان نسبی برخوردار هستند و 2) افرادی که در مقیاس‌های خودگزارشی با انکار مشکلات خود، به عنوان افرادی جلوه داده شده‌اند که افسرده نیستند. به عبارت ساده‌تر می‌توان گفت افرادی که واقعیت‌های تلخ زندگی خود را انکار و تحریف می‌کنند، پاسخ‌های خود به مقیاس‌های خودگزارشی را نیز تحریف و انکار می‌کنند. در نتیجه، اگر یافته‌های پژوهش‌های قبلی نشان می‌دهند که افراد نرمال و سالم واقعیت‌های زندگی خود را انکار و تحریف می‌کنند، به این معنی نیست که برای حفظ سلامت روان خود باید واقعیت‌های تلخ و دردناک را انکار و تحریف کنیم؛ بلکه به این معنا است که در سنجش سلامت روان آن افراد به خطا رفته‌ایم.

فردی که سلامت روان نسبتاً بالایی دارد فردی نیست که از تلخی‌ها و ناکامی‌های زندگی فرار می‌کند؛ بلکه فردی است که سعی می‌کند به شکلی سازگارانه این تلخی‌ها را ببیند و با آنها مواجه شود. اگر این ظرفیت را در خودمان ایجاد کنیم که با این تلخی‌ها مواجه شویم یا متوجه می‌شویم که می‌توانیم آنها را برطرف کنیم و به دنبال راهی برای برطرف کردن آن تلخی‌ها می‌گردیم و یا می‌فهمیم که برای برطرف کردن آن کاری از دستمان برنمی‌آید پس آن را می‌پذیریم و بیهوده انرژی خود را برای ندیدن آن واقعه‌ی تلخ یا وارونه جلوه دادنش برای خودمان و دیگران تلف نمی‌کنیم.

بر خلاف یافته‌های به دست آمده از پژوهش‌های پیشین، اگر کسی با مواجه شدن با تلخی‌های زندگی افسرده می‌شود، نمی‌توان گفت که علت این افسردگی این است که او دنیا را نسبتاً دقیق‌تر ادراک کرده است؛ بلکه حتی اگر این فرد واقعاً هم دنیا را دقیق‌تر ادراک کرده باشد احتمالاً علت ناخوش‌احوالی او این است که هنوز توانایی و ظرفیت مواجه شدن با آن اتفاق دردناک را نداشته است.

از سوی دیگر اگر فردی با مواجهه با یک واقعه‌ی تلخ احساس متناسب با آن را تجربه می‌کند و به عنوان مثال غمگین یا خشمگین می‌شود، سلامت روان بالاتری دارد هرچند که ممکن است تجربه‌‌ی این غم یا خشم تجربه‌ای ناخوشایند باشد. فردی که سلامت روان نسبتاً بالایی دارد ظرفیت بالاتری برای دیدن و پذیرفتن این تلخی‌ها را دارد و می‌تواند رقص زندگی را تاب بیاورد؛ رقصی که ناشی از تاب خوردن و بالا و پایین رفتن بین غم و شادی و خوشی و ناخوشی است؛ وگرنه ساختن زندگی‌ای که هیچ غمی در آن نباشد و یا حتی کمترین حد غم را داشته باشد، نه ممکن است و نه لازم. حتی اگر دقیق‌تر نگاه کنیم، گاهی می‌بینیم که شادی عمیقی در برخی غم‌ها نهفته و گاهی غمی بزرگ در دل بزرگترین خوشی‌هایمان جاخوش کرده است…

بیشتر بخوانید

توهم سلامت روان

تمهیدات

در این مطلب می‌خواهیم به معرفی مقاله‌ی جاناتان شدلر و ملوین مانیس با موضوع توهم سلامت روان (THE ILLUSION OF MENTAL HEALTH) بپردازیم. این مقاله در دسامبر سال 1993 و در مجله‌ی American Psychologist منتشر شده است. گرچه این مقاله کمی قدیمی به نظر می‌رسد؛ اما با توجه به اینکه امروزه همچنان استفاده‌ی بسیار زیادی از پرسشنامه‌هایی می‌شود که جنبه‌های مختلف سلامت روان را می‌سنجند، ضرورت دیدیم تا یافته‌های این پژوهش را با متخصصان حوزه‌ی روانشناسی و روان‌درمانی در میان بگذاریم.

بیشتر بخوانید