تعارض در برابر نقصان و اهمیت نگهدارنده بودن محیط درمانی

بخش هفتم پرسش و پاسخ‌های مطرح‌شده در کنفرانس دانشگاه نیومکزیکو

در مقالۀ قبلی بخشی از مطالب مطرح شده توسط دکتر پاتریشیا کاگلین در کنفرانس دانشکدۀ پزشکی دانشگاه نیومکزیکو را با شما در میان گذاشتیم. بخش شانزدهم از این مجموعه مقالات را می‌توانید در ادامه مشاهده کنید:

سوال یکی از شرکت‌کنندگان (۹) :

برخی از مدل‌های درمانی، بر تعارض و برخی دیگر بر نقص [منظور این شرکت‌کننده conflict دربرابر deficit است] تأکید دارند [پاتریشیا کاگلین: بله] به نظر می‌رسد که درمان ISTDP بیشتر تعارض محور است [دکتر پاتریشیا کاگلین: بله کاملاً] کنجکاو بودم که بدانم اگر متوجه شوید بیمارانی هستند که واقعاً نمی‌توانند تحت این درمان قرار بگیرند بیشتر به این خاطر که مشکلی که آنها دارند از نوع یک نقص است و نه تعارض، در کار با این بیماران چه می‌کنید؟

پاسخ دکتر پاتریشیا کاگلین به سؤال (۹) :

بله، بله این سؤال، سؤال خیلی خوبی است. الان حدود ۲۲ سال است که کار درمان با رویکرد ISTDP را انجام می‌دهم و به اندازه انگشتان یک دست و نه بیشتر چنین بیمارانی را دیدم که مشکل آنها از نوع نقص باشد نه تعارض. آنچه ممکن است نقص به نظر برسد، اگر بدانید که چطور به عنوان یک مکانیسم دفاعی آن را به چالش بکشید و از آن دفاع عبور کنید، می‌بینید که ظرفیت بیمار بروز پیدا می‌کند و رشد می‌یابد. پژوهش‌های زیادی هستند که نشان می‌دهند همه ما با دو عامل برانگیزاننده ذاتی به دنیا می‌آییم.

یکی از آن عوامل، تبدیل شدن به خود واقعی است. اگر برای آزمایش این فرضیه، به نوزادان توجه کنیم، می‌بینیم که آنها از روز اولی که به دنیا می‌آیند دارند سعی می‌کنند ببینند که من چطور می‌توانم روی دنیا تأثیر بگذارم؟ من چه کسی هستم؟ و دومین عامل، شکل دادن یک دلبستگی ایمن است. بنابراین، مهم نیست که میل به داشتن خودی اصیل (authentic selfhood) و نیاز به ارتباط سرکوب و پنهان شده باشد. این دو نیاز جایی در درون ما وجود دارند‌. بنابراین، افرادی که مشکلشان از نوع نقص داشتن است قطعاً وجود دارند.

بیمار خانمی را به یاد می‌آورم که حدود ۷۰ سال یا همچین چیزی راهبه بود. من در کار با این خانم هرچیزی را امتحان کردم. وقتی که ارزیابی کردم، مشخص بود که او در همانندسازی هیجانی (emotional identification) نقص داشت. او هیچ وقت درکی از عشق یا پول نداشته است و این واقعاً یک نقص در او بود؛ اما من متوجه شده‌ام که چنین مشکلاتی بسیار نادر هستند. حداقل در بیماران سرپایی من، چنین بیمارانی خیلی کم بودند‌. بنابراین، بله من معمولاً چنین بیمارانی را ندیده‌ام.

سؤال یکی از شرکت‌کنندگان (۱۰) :

مسئله‌ای من را شوکه کرده است که به نظر کاملاً ساده می‌رسد و آن مسئله این است که این بیماری که در اینجا فیلم جلسه درمانش را به ما نشان دادید، حرف‌هایی در این مورد می‌زند که دوست دارد شما را لگدمال کند و در همین جا بکشد و چنین چیزهایی می‌گوید و شما با لحن صدایی آرام، این صحبت‌ها را بازگو می‌کنید [پاتریشیا: درست است] منظورم این است که آنچه در اینجا اهمیت دارد، لحن صدای شما و عاطفه شما است که در اینجا آرام و پایین است.

به نظر من آنچه در اینجا از همه بخش‌های دیگر اهمیت بیشتری دارد، همین موضوع است [پاتریشیا: کاملاً موافقم] و این مسئله کاملاً من را شوکه کرد. البته حالا فکر می‌کنم تمام موضوعاتی که در موردشان صحبت شد آنجا مهم هستند. به عبارت دیگر، شما باید بتوانید این چیزهایی که بیمار از خودش بروز می‌دهد را تحمل کنید تا میزان هیجانی را که به او بازتاب می‌دهید کنترل کنید. 

پاسخ پاتریشیا کاگلین به سؤال (۱۰) :

درست است، درست است؛ بله. این واقعاً درست است که توانایی حاضر ماندن در جلسه درمان و همراه شدن با بیمار را داشته باشیم؛ اما باید به شکلی آرام این کار را انجام دهیم. بنابراین من در چنین مواقعی از بیمار فاصله نمی‌گیرم. همچنین، با نشان دادن احساسات در واکنش به این اتفاق یا مضطرب شدن هم خودم را زیاد درگیر نمی‌کنم. بنابراین، من فکر می‌کنم اینکه بتونیم در لحظه در کنار بیمار حضور داشته باشیم و با او همراه شویم و تمام این اتفاقات را تحمل کنیم بدون اینکه به هم بریزیم، تأثیر چشمگیری بر بیمار می‌گذارد. درست است درست است.

برای مطالعۀ ادامۀ این مطلب، منتظر مقالات بعدی در سایت ما باشید. در ادامه این مجموعه مقالات نیز تعداد دیگری از سوالات مطرح شده توسط شرکت کنندگان در این کنفرانس را مشاهده خواهید کرد. علاوه بر این، پاسخ های داده شده به این سوالات توسط دکتر پاتریشیا کاگلین را نیز مشاهده خواهید کرد.

بیشتر بخوانید
سوپرویژن گروهی

پاتریشیا کاگلین دلاسلوا از ضرورت سوپرویژن گروهی می‌گوید

بخش ششم پرسش و پاسخ های مطرح شده در کنفرانس دانشگاه نیومکزیکو

در مقالۀ قبلی بخشی از مطالب مطرح شده توسط دکتر پاتریشیا کاگلین در کنفرانس دانشکدۀ پزشکی دانشگاه نیومکزیکو را با شما در میان گذاشتیم. بخش پانزدهم از این مجموعه مقالات را می‌توانید در ادامه مشاهده کنید:

سوال یکی از شرکت‌کنندگان (۸) :

خیلی ممنونم از شما. صحبت‌ها خیلی جالب بود. در ادامه صحبت‌هایی که داشتید و با توجه به اینکه مدت‌هاست که بر کار کارورزان درمانگری نظارت می‌کنید، می‌خواستم بپرسم یکی از مواردی که برای افراد بسیار چالش برانگیز است، توانایی تحمل عواطف قوی بیمارانشان است [پاتریشیا کاگلین: درست است] و از این عواطف به شیوه‌های مختلف فرار می‌کنند. بنابراین، کنجکاو بودم که بدانم شما که با کارورزان مختلف کار می‌کنید و شغلی دارید که نیازمند این مهارت‌های دقیق است، چطور می‌توانید این کار را انجام می‌دهید؟

پاسخ دکتر پاتریشیا کاگلین به سؤال (۸) :

باید در خودمان ظرفیتی شکل دهیم برای اینکه بتوانیم احساسات شدید را تحمل کنیم آن هم بدون اینکه دچار اضطراب بیش از حد شویم و یا بدون اینکه خودمان به استفاده از مکانیسم‌های دفاعی رو بیاوریم. من فکر می‌کنم ترکیبی از رشد شخصی و اینکه به نظرم بیشتر افرادی که انگیزه دارند چنین درمانی را انجام دهند خیلی زود یه این نتیجه می‌رسند که بهتر است خودم هم تحت چنین درمانی قرار بگیرم.

بنابراین، حتی اگر آنها درمان روانپویشی سنتی خوبی هم دریافت کرده باشند، این نوع از درمان را تجربه نکرده‌اند. بنابراین، آنها به نوعی می‌دانند که واقعاً هنوز با مکانیسم‌های دفاعی خود نیز مواجه نشده‌اند و کنار نیامده‌اند تا به احساسات و تکانه‌های خود دسترسی پیدا کنند. بنابراین، به این شیوه هم رشد و تحول شخصی پیدا نکرده‌اند. با این حال، شیوه‌ آموزش این نوع از درمان به شکل گروهی است؛ گروه‌هایی که بسیار منسجم هستند. من به مدت سه سال به یک گروه از درمانگران آموزش می‌دهم.

جلسات سوپرویژن گروهی

ما در این گروه‌ها وقتی که فیلم‌های جلسات درمان خود را به نمایش در می‌آوریم، مدام داریم خودمان را افشا می‌کنیم و شروع به این می‌کنیم که فضایی را برای افزایش ظرفیت خودمان ایجاد کنیم. صرف یاد گرفتن مهارت‌ها کافی نیست؛ بلکه علاوه بر این، باید چنین ظرفیت‌هایی را نیز در خودمان شکل دهیم، باید به خودمان آگاه باشیم و به عنوان مثال بدانیم که اوه! الان دارم مضطرب می‌شوم یا می‌دانم که الان دارم عقلانی سازی می‌کنم و وقتی بیمار عقلانی سازی کرد من هم با او همراهی کردم.

دوانلو و همچنین من خودم نیز متوجه شدیم که مواجهه با این اطلاعات در طی آموزش و حضور یافتن در این گروه‌های سوپرویژن ، یعنی جایی که می‌توانیم در آنجا در مورد احساساتمان صحبت کنیم و بگوییم که چه چیزی در درونمان بیدار شده، نیز بسیار کمک کننده است و به نظر می‌رسد افرادی که در گروه‌های سوپرویژن حضور می‌یابند، بهتر و بهتر می‌توانند احساسات شدید بیمار را تاب بیاورند.

هرچقدر که بیشتر رواندرمانی با این رویکرد را امتحان کنید و در آن موفق شوید و ببینید که در بیماران چه تغییرات عمیقی رخ می‌دهد، اعتماد به نفستان بالاتر می‌رود. بنابراین، من فکر می‌کنم که این سؤال، سؤال خیلی خوبی در مورد ادغام این دو مؤلفه است. من فکر می‌کنم آموزش و رشد شخصی هر دو لازم هستند.

برای مطالعۀ ادامۀ این مطلب، منتظر مقالات بعدی در سایت ما باشید.

در ادامه این مجموعه مقالات نیز تعداد دیگری از سوالات مطرح شده توسط شرکت کنندگان در این کنفرانس را مشاهده خواهید کرد. علاوه بر این، پاسخ های داده شده به این سوالات توسط دکتر پاتریشیا کاگلین را نیز مشاهده خواهید کرد.

بیشتر بخوانید

پاتریشیا کاگلین دلاسلوا از برون ریزی (act out) در جلسه درمان می‌گوید

(قسمت پنجم پرسش و پاسخ کنفرانس دانشگاه نیومکزیکو)

در مقالۀ قبلی بخشی از مطالب مطرح شده توسط دکتر پاتریشیا کاگلین در کنفرانس دانشکدۀ پزشکی دانشگاه نیومکزیکو را با شما در میان گذاشتیم. بخش چهاردهم از این مجموعه مقالات را می‌توانید در ادامه مشاهده کنید:

سوال یکی از شرکت‌کنندگان (۷) :

من سوالی دارم. با توجه به سطح مصاحبه‌ای که شما انجام دادید. در مکالمه بین شما و بیمار، بیمار نسبت به شما سطح بالایی از خشونت را بروز داد. شما خشونت او را چطور برآورد کردید و چطور توانستید آنقدر آرام باشید و در جلسه درمان، تعادل خودتان را حفظ کنید و احساس نکنید که در خطر هستید؟

پاتریشیا: می‌شود لطفاً بگویید که دقیقاً منظورتان از این سؤال چیست؟

ادامه سؤال:

خب ما در فیلم جلسه درمان شما با این خانم، مشاهده کردیم که شما هنگام دریافت اطلاعات از این خانم بسیار خونسرد بودید. در چه مرحله‌ای از درمان شما نگاه می‌کنید و می‌بینید که بیمار آماده این است که به شما حمله کند یا با خودتان فکر می‌کنید که قرار است چه اتفاق دیگری رخ دهد و بعد… خب می‌دانيد برخی بیماران رفتار خشونت آمیزی نسبت به درمانگر خود نشان می‌دهند [پاتریشیا: متوجهم] پس اگر به این مسئله بپردازیم کار درستی انجام داده‌ایم؟

پاسخ دکتر پاتریشیا کاگلین به سؤال (۷) :

مطمئناً. این نکته، نکته بسیار مهمی است. وقتی افراد واقعاً به شکلی خشونت آمیز برون ریزی می‌کنند و به انسان‌های دیگر حمله می‌کنند، معمولاً دچار برخی انواع اختلالات شناختی هستند، مگر اینکه این بیماران، بیمارانی سایکوپت باشند. درست است؟ آنچه اتقاق می‌افتد این است که احساسات در بیماران شروع به بیدار شدن می‌کنند و در نتیجه، این بیماران از نظر شناختی به هم می‌ریزند و بعد از اینکه رفتاری پرخاشگرانه از خود بروز دادند معمولاً می‌گویند: ” نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد! ” .

من فقط می‌دانم که جلوی چشمانم را خون گرفت و قبل از اینکه بفهمم دارم چه کار می‌کنم، دیدم که دستانم را دور گلوی طرف مقابل پیچانده‌ام. بنابراین، شما همیشه باید چشمان تیزبینی داشته باشید و دقت کنید. هنگام مشاهده فیلم جلسه درمان من با این خانم توجه کردید که من به این مسئله نزدیک نشدم تا زمانی که اضطراب او در کانال عضلات مخطط بروز پیدا کرد و تا آنجایی که به این درک رسیدیم که داشتیم با هم چه کاری را انجام می‌دادیم.

به یاد می‌آورید که وقتی بیمار گفت: “خب، یک دقیقه صبر کنید. منظورتان چیست؟ منظورتان این است که رفتاری که می‌خواهم انجام دهم شبیه رفتاری باشد که در ذهنم تصور کردم؟”. درست است؟ بنابراین، او به وضوح می‌دانست که ما داشتیم در مورد یک خیال‌پردازی صحبت می‌کردیم، نه در مورد کاری که قرار بود او واقعاً انجام دهد و به طرز جالبی، فراهم کردن این مسیر و ایجاد فضایی امن برای اینکه بتوانیم در این فضا به تمام احساساتی نگاه کنیم که برای بیمار بی‌نهایت آزاردهنده هستند آن هم بدون اینکه مجبور باشیم در این مورد کاری انجام دهیم، بدون اینکه بیمار این احساسات را در خودش بریزد و دست به خودتخریبی بزند و قطعاً بدون اینکه این احساسات را به عمل تبدیل کند و به سرعت بر اساس این احساسات رفتار کند امن‌ترین کاری است که می‌توانید انجام دهید. درست است؟

چون همه افراد دیگری که این زن با آنها صحبت کرده بود، نمی‌خواستند به او نزدیک شوند. حتی تجلیات چهره‌ای این بیمار گاهی اوقات به نوعی عجیب و غریب و ترسناک می‌شد. منظورم این است که این  موضوع به سؤال قبلی شما در مورد کار کردن در فضای انتقالی برمی‌گردد. تجربهٔ من می‌گوید بیماران بی‌نهایت قدردان این واقعیت هستند که شما به عنوان درمانگرشان تمایل دارید به نوعی همراه با آنها وارد این جهنم شوید و این احساسات دشوار را تاب بیاورید و بعد همراه با آنها از این فضا خارج شوید.

نگاه کردن به تمام این احساسات آن هم بدون اینکه هیچ گونه اتفاق بدی رخ دهد، باعث ایجاد یک تجربهٔ هیجانی اصلاحی در بیمار می‌شود. در واقع، رخ دادن همین اتفاقات در اتاق درمان است که باعث می‌شود ارتباطی اصیل بین بیمار و درمانگر شکل بگیرد. اما هنگام انجام ارزیابی لحظه به لحظه، باید بسیار دقت کنید و مطمئن شوید که اضطراب بیمار از طریق کانال عضلات مخطط تخلیه می‌شود و کارکردهای شناختی او مختل نشده باشد؛ چون اگر بیمار دچار آشوب شناختی شده باشد، می‌تواند خطرناک شود اما اگر واقعاً به طور کامل در کنار شما حضور داشته باشند و دچار آشوب شناختی نشده باشند و همچنین اگر به طور واضح بدانید که تکلیف درمانی چیست، خطری وجود نخواهد داشت. با این حال، درمانگر در چنین شرایطی مضطرب می‌شود چون واقعاً هم نگاه کردن به این احساسات بسیار اضطراب‌برانگیز است.

من فکر می‌کنم این موضوع دیگری است که بارها شاهد بوده‌ام و دوست دارم امتحانش کنم؛ اینکه به نظر می‌رسد درمانگرانی که از جلسات درمان خود بهترین نتایج را می‌گیرند در چنین شرایطی اضطراب خیلی کمی دارند. هیچ راه دیگری برای انجام این کار وجود ندارد. بیماران نیز این را احساس می‌کنند. بنابراین، اگر بیماران متوجه اضطراب شما شوند، به سمت نگاه کردن به احساسات خود پیش نمی‌روند.

برای مطالعۀ ادامۀ این مطلب، منتظر مقالات بعدی در سایت ما باشید. در ادامه این مجموعه مقالات نیز تعداد دیگری از سوالات مطرح شده توسط شرکت کنندگان در این کنفرانس را مشاهده خواهید کرد. علاوه بر این، پاسخ های داده شده به این سوالات توسط دکتر پاتریشیا کاگلین را نیز مشاهده خواهید کرد.

بیشتر بخوانید

بخش چهارم پرسش و پاسخ‌های مطرح‌شده در کنفرانس دانشگاه نیومکزیکو

در مقالۀ قبلی بخشی از مطالب مطرح شده توسط دکتر پاتریشیا کاگلین در کنفرانس دانشکدۀ پزشکی دانشگاه نیومکزیکو را با شما در میان گذاشتیم. بخش سیزدهم از این مجموعه مقالات را می‌توانید در ادامه مشاهده کنید:

پرسش یکی از شرکت‌کنندگان (۵) :

در این قسمت یکی از شرکت کنندگان سوال خود را از دکتر پاتریشیا کاگلین می‌پرسد، اما در این قسمت از ویدیوی ضبط شده از این کنفرانس، صدای شرکت کننده‌ای که سوال می‌پرسد ضبط نشده است و به همین دلیل، متأسفانه به متن این سؤال دسترسی نداریم؛ اما پاسخ دکتر پاتریشیا کاگلین به سؤال این شرکت کننده را در ادامه این مقاله می‌خوانیم. اما با توجه به پاسخ دکتر کاگلین، احتمالا سوال این شرکت کننده درمورد بیماران شکننده است.

پاسخ دلاسلوا به سؤال (۵) :

دقیقاً. این سؤال، سؤال خیلی خوبی است و می‌دانید، فکر می‌کنم آلن عباس بهتر از من می‌تواند به این سؤال پاسخ دهد؛ چون او با تعداد زیادی از چنین افرادی سر و کار دارد و حتی شاید ویدیوی برخی از جلسات درمان با این افراد را به افرادی که کارهایش را دیده‌اند نشان داده باشد. باز هم می‌گویم، راه حل اصلی این است که واقعاً اضطراب این افراد را کاهش دهیم. درست است؟ بنابراین، اگر اضطراب خیلی بالا باشد، موجب ایجاد آشوب شناختی می‌شود و شما باید تلاش کنید تا اضطراب بیمار را کاهش دهید. اگر به این علت که بیمار درگیر حالات دفاعی است اضطرابش خیلی پایین است، شما باید او را به چالش بکشید تا اضطرابش افزایش پیدا کند و به سطح بهینه برسد. بنابراین، شما باید این کار را انجام دهید و مطمئن شوید که همچنین بیمار می‌تواند کاری انجام دهد که ما به آن می‌گوییم ذهنی سازی یا توانایی فکر کردن در مورد احساساتشان و صحبت کردن در مورد احساساتشان. اینکه بیمار بتواند در مورد احساساتش فکر کند و صحبت کند، یک پیش نیاز است. ما می‌خواهیم در کار با این بیماران، قبل از اینکه سعی کنیم به احساسات زیربنایی دست پیدا کنیم، ظرفیت سازگارانه ایگو را در آنها ایجاد کنیم؛ چون ما می دانیم که چنین بیمارانی به شدت مضطرب می‌شوند و بعد واقعاً دچار علائمی می‌شوند که واقعاً مخرب هستند. بنابراین، رویکرد درمانی‌ای که برای ایجاد ظرفیت سازاگارانه ایگو طراحی شده، در واقع رویکرد تدریجی (Graded) است.

پرسش یکی از شرکت کنندگان (۶) :

ما در اینجا کلینیکی داریم که بسیاری از بیمارانی که به آن مراجعه می‌کنند، شبیه به بیمارانی هستند که شما الان در مورد آنها صحبت کردید. ما برای دیدن این بیماران به ناچار وقت زیادی نداریم. نظر شما در مورد ادغام کردن برخی از این رويکردهای درمانی با به نوعی ویزیت‌های نیم ساعته یا یک ساعته چيست؛ اما وقتی نمی‌توانید بیماری را به تعداد دفعات زیاد ببینید فکر می‌کنید ارزشش را دارد که این کار را انجام دهید؟ اگر تعداد بیمارانی که باید ببینید خیلی خیلی زیاد باشند، رویکرد شما برای مواجهه با این مسئله کلی چیست.

پاسخ دلاسلوا به سؤال (۶) :

دقیقاً. چون ISTDP به شکلی طراحی شده است که جلسهٔ آغازین درمان معمولاً طولانی مدت‌تر است. من معمولاً طوری برنامه‌ریزی می‌کنم که بتوانم بیمارانم را در جلسه اول درمان، به مدت ۳ ساعت ارزیابی کنم. این کار به من این فرصت را می‌دهد تا توالی پویشی مرکزی (CDS) را به پایان برسانم. بنابراین، بیمار می‌تواند همانطور که فریدا فرم ریچمن گفته است، در همین جلسهٔ آغازین، تجربه‌ای جدید داشته باشد، نه اینکه فقط یک سری توضیحات شنیده باشد. بنابراین، اگر شما نمی‌توانید این کار را انجام دهید، پس چطور می‌توانید شاید در قالب یک شکل تعدیل شده‌تر یا تکه تکه، شروع به این کنید که این کار را انجام دهید؟ من فکر می‌کنم باید مهارت و تجربهٔ بالایی داشته باشید تا بتوانید به سرعت با خانمی شبیه به این بیماری که در اینجا مشاهده کردید، مصاحبه کنید. شاید من هم شما را تشویق به انجام چنین کاری نکنم. اگر برای کار کردن با یک بیمار فقط یک ساعت زمان دارید یا اگر یک کارآموز هستید، بهتر است چنین کاری نکنید؛ اما من قطعاً دیده‌ام که صرف برداشتن همان گام‌های اول و انجام یک پرس و جوی کاملاً متمرکز و صرف مسدود کردن دفاع مبهم گویی بیمار و دفاع ناامیدی می‌تواند کمک کننده باشد. دفاع ناامیدی خودش را با چنین جمله‌هایی نشان می‌دهد که بیمار می‌گوید: “چرا حتی قادر نیستم که به خودم کمک کنم؟!” ، “شما نمی‌توانید به من کمک کنید” ، “این آزمونی است که قرار است من در آن شکست بخورم”. بنابراین، اگر شما چند مهارت و تکنیک خاص برای کار کردن با این دفاع‌ها و مسدود کردنشان بلد هستید و اگر می‌توانید به بخش سالم وجود این بیمار متوسل شوید و به بیمار بگویید که آیا تمایل داری به خودت توجهی کنی؟ آیا می‌خواهی با خودت رابطهٔ مشفقانه‌ای برقرار کنی به جای اینکه با خودت به این شکل رفتار کنی؟ درست است؟ پس با دانستن اینکه چطور به بخش سالم وجود بیمار متوسل شوید و مسدود کردن شیوه‌های واقعاً ناسالم ارتباط برقرار کردن بیماران با خودشان و دیگران قادر خواهید شد تا همکاری بیمار را جلب کنید و با او پیمان کاری شکل دهید. صرف اینکه بتوانید دفاع‌های بیماران را برای آنها شناسایی کنید و همچنین اینکه بتوانید به آنها کمک کنید تا به اضطراب خود توجه کنند و ببینند که این اضطراب به چه سمتی پیش می‌رود بسیار کمک کننده است. خب برخی ازاین تکنیک‌ها را پیش از اینکه رخنه در دیوار دفاعی و تجربهٔ احساسات رخ دهند می‌توان به کار برد. من فکر می‌کنم همین تکنیک‌ها هم واقعاً به بیمار کمک خواهند کرد. حتی در یک جلسه درمان ۴۵ دقیقه‌ای یا یک ساعته هم این تکنیک‌ها مفید خواهند بود. گویا بعد از ظهر امروز قرار است با یک بیماری که در بیمارستان بستری است مصاحبه انجام دهم و برای انجام این کار فقط ۴۰ یا ۴۵ دقیقه زمان دارم. بنابراین، خواهیم دید که انجام همین تکنیک‌ها هم برای این بیماران مفید خواهد بود. احتمالاً در مصاحبه امروز به این سمت پیش نمی‌رویم که هیچ نوعی از رخنه و تجربهٔ احساسات برای بیمار رخ دهد. بنابراین، من فکر می‌کنم که یادگیری بخش‌های مختلف این درمان می‌تواند واقعاً تأثیرگذار باشد و این موضوعی است که شاید ما بتوانیم در مورد آن تحقیقاتی انجام دهیم و به مسائلی پی ببریم؛ اما می‌دانم که وقتی داشتم برای اولین بار این تکنیک را یاد می‌گرفتم، قطعاً مشغول کمک به بیمار برای تجربه کردن احساسات خیلی قوی نبودم؛ اما من شروع به مصاحبه کردن با بیماران به شکلی بسیار متمرکزتر و اصولی‌تر کردم که به نظر می‌رسید بسیار تأثیرگذار باشد.

برای مطالعۀ ادامۀ این مطلب، منتظر مقالات بعدی در سایت ما باشید. در ادامه این مجموعه مقالات نیز تعداد دیگری از سوالات مطرح شده توسط شرکت کنندگان در این کنفرانس را مشاهده خواهید کرد. علاوه بر این، پاسخ های داده شده به این سوالات توسط دکتر پاتریشیا کاگلین را نیز مشاهده خواهید کرد.

بیشتر بخوانید

بیمار به مثابه سوپروایزر (جان فردریکسون)

تمهیدات

«در کتاب هم‌آفرینیِ امنیت شما یک مثال از فرافکنی اراده* ارائه کرده‌اید با این محتوا:
بیمار :”من می‌ترسم شما بخواید بیش از حد به من نزدیک شید.”
هدف مداخله بعدی خنثی کردن فرافکنی با یادآوری واقعیت بود.
درمانگر: “من حق ندارم بیشتر از میزانی که تو از من بخوای بهت نزدیک شم.”

من می‌فهمم که چرا این مداخله‌ی مناسبی است؛ فقط می‌خوام تفاوت این با انواع دیگر فرافکنی و انتقال** رو بهتر متوجه بشم. ما از کجا می‌تونیم بفهمیم این فرافکنی اراده‌ی درمانجو بوده (میلی که درون خودش بوده را به بیرون پرت کرده، که این میل من نیست) و نه یک فرافکنیِ انتقالی (حالتی که درمانجو تصویری از یک ابژه قدیمی را تداعی کرده که می‌خواسته به او نزدیک شود و او از آن تصویر ترسیده است) که متضمنِ مداخله‌ای مانند این است: ” انگارتصویر یک شخص دیگه الان تو ذهنته و … غیره.”

به طور خلاصه سئوال من این است:
تفاوت بین این دو مدل مداخله‌ی متفاوت چیست و چگونه می‌توان فهمید کدام مداخله در این لحظه مناسب است؟”

ما از قبل نمی‌دانیم!

با تشکر از پاتریک برای پرسیدن این سئوال.

ما نمی‌توانیم از قبل بدانیم که مداخله‌ی ما درست است یا خیر. و به همین دلیل است که اصولاً در جلسه دست به انجام آزمایشی به نام “مداخله” می‌زنیم. هنگامی که ما مداخله می‌کنیم، پاسخِ بیمار برای ما روشن می‌کند که آیا فرضیه‌ی ما درست بوده است یا خیر. اگر فرضیه ما درست بوده باشد، پس مداخله‌ی ما مفید و کمک‌کننده خواهد بود. و اگر فرضیه‌ی ما غلط بوده باشد، می‌توانیم فرضیه‌ی خود را تغییر دهیم و سپس فرضیه‌ی جدید را با مداخله‌ی بعدیِ خویش آزمایش کنیم.

بیمار به مثابه‌ی سوپروایزر

همانطور که توضیح دادم ما همواره نمی‌توانیم از قبل همه چیز را بدانیم. بلکه ما به نحوی با تکیه بر سوپرویژنی که از درمانجو دریافت می‌کنیم هدایت و راهنمایی می‌شویم و مسیر بالینی درست را پیدا می‌کنیم. به همین دلیل است که نکته‌ی کلیدی چگونه مداخله کردن نیست؛ بلکه نکته‌ی کلیدی این است که چگونه به پاسخ‌های بیمار گوش کنیم تا سوپرویژن‌های هشیار و ناهشیاری که لازم داریم را از درمانجو دریافت کنیم.

از این نظر، درمان به نوعی یک چرخه‌‌ی آزمایشی تکراری و مداوم است. هر مداخله‌ای یک فرضیه را آزمایش می‌کند. و هر پاسخِ درمانجو به مداخله‌ی ما سوپرویژنی که برای انتخاب مداخله‌ی بعدی‌مان نیاز داریم را به ما می‌دهد.

گاهی درمانگران فکر می‌کنند مداخله “کاری” است که ما با یک ابژه انجام می‌دهیم. درست است که مداخله به نوعی یک تکنیک درمانی است ولی ما درواقع در یک دیالوگ و گفتگوی هشیار و ناهشیار با سوپروایزر خود: درمانجو هستیم. هر جمله‌ای که از جانب درمانجو بیان می‌شود به ما یک سوپرویژن ناهشیار ارائه می‌کند. به همین دلیل است که من هرگز سوپروایزر واقعی شما نیستم. من فقط کمک میکنم شما بتوانید صدای سوپروایزر واقعی خود یعنی : درمانجو را بشنوید.

پی‌نوشت:

*فرافکنی اراده: فردریکسون از “فرافکنی اراده” صحبت می‌کند که در آن، بیماران درمانگر را ترغیب می‌کنند و یا از او انتظار دارند که بخش سازنده‌ی آنها را که خواهان بهبوی است، نشان دهند در حالی که آنها خودشان منفعل، لجباز یا به عبارت دیگر منفصل باقی بمانند، و این خیال‌پردازیِ همه‌توان را مبنی بر اینکه درمانگر می‌تواند علی رغم این وضعیت خودتخریب‌گرانه، آنها را درمان کند، حفظ کنند. (نات کوهن، فرهنگ جامع روانپویشی فشرده کوتاه مدت)

** انتقال: کلمه‌ی “انتقال” اشاره به گرایش بیمار برای وارد کردن جنبه‌هایی از روابط مشکل دارش با چهره‌های دلبستگی اولیه به درمان دارد به طریقی که همزمان هم مانع درمان است (مقاومت)، و هم فرصت‌های درمانی را فراهم می‌کند. این محور تفکر روان‌تحلیلی است (سلمان اختر، 2009)

بیشتر بخوانید

بخش سوم پرسش و پاسخ‌های مطرح‌شده در کنفرانس دانشگاه نیومکزیکو

در مقالۀ قبلی بخشی از مطالب مطرح شده توسط دکتر پاتریشیا کاگلین در کنفرانس دانشکدۀ پزشکی دانشگاه نیومکزیکو را با شما در میان گذاشتیم. بخش دوازدهم از این مجموعه مقالات را می‌توانید در ادامه مشاهده کنید:

سؤال یکی از شرکت‌کنندگان (۴):

من فکر می‌کنم که در این ارائه شما متوجه شدم که یکی از کارهای اصلی‌ای که شما داشتید در کار با بیمار خود انجام می‌دادید این بود که مدام به بیمار فشار می‌آوردید تا خشم خود را در بدنش تجربه کند [پاتریشیا پاسخ می‌دهد: بله همین طور است]. من کنجکاو هستم که بدانم در کار با انواع دیگری از بیماران، این کار چقدر متداول است و چقدر اهمیت دارد؟

پاسخ پاتریشیا به سؤال (۴):

اینکه تا جایی که امکان داشته باشد به صورت واضح و مشخص بدانیم که مشکل بیمار چیست و احساسات بیمار را بیدار کنیم و اینکه واقعاً بررسی کنیم و ببینیم که آیا علائم فیزیولوژیکی مربوط به آن احساس در بیمار ایجاد شده یا نه، به شدت اهمیت دارد. به نوعی می‌توان گفت که بروز علائم فیزیولوژیکی مرتبط با احساس در بدن بیمار، سوپاپ اطمینان شما است. تا زمانی که اضطراب بیمار داشت منجر به ایجاد آشوب شناختی در او می‌شد و او سرگیجه می‌گرفت و نمی‌توانست تمرکز کند، هیچ یک از کارهایی که من می‌کردم نمی‌توانست برای بیمار مؤثر باشد. او واقعاً نمی‌توانست در چنین وضعیتی مداخلات من را پردازش کند. بنابراین، من به تلاشم ادامه دادم تا ببینم که آیا او می‌تواند اضطراب خود را کاهش دهد و به جای تجربه آن اضطراب به صورت آشوب شناختی، آن را به صورت علائم فیزیولوژیکی در بدن خود تجربه کند؟ و اگر توجه کرده باشید، احتمالا در فیلم درمان او مشاهده کرده‌اید که بیمار به تدریج در بدن خود احساس تنش کرد، خیلی زیاد آه کشید و وقتی که اضطراب از کانال آشوب شناختی او خارج شد، او دیگر دچار فراموشی و خالی شدن حافظه نشد. خب، این برای من یک نشانه بود؛ نشانه‌ای که حاکی از این بود که او حالا در وضعیتی قرلر گرفته بود که می‌توانست بدون اینکه به هم بریزد، تجربه کردن احساسات خود را تاب بیاورد. بنابراین، من همیشه حواسم را به این مسئله جمع می‌کنم. همچنین شواهد زیادی وجود دارند که نشان می‌دهند نگه داشتن اضطراب بیمار در سطح بهینه و بیدار شدن علائم فیزیولوژیکی مرتبط با احساس بیمار در بدن او، هم برای ایجاد تغییرات درمانی و هم برای ایجاد تغییر در مغز بیمار اهمیت دارند. بنابراین، به نظر می‌رسد صرف صحبت کردن در مورد احساسات بیمار آن هم بدون اینکه این احساسات درگیر و بیدار شوند تأثیر درمانی زیادی نداشته باشد. بیدار شدن واقعی علائم فیزیولوژیکی مرتبط با احساسات است که تأثیر درمانی دارد و پنه بیکر نیز در این مورد تحقیقات خوبی انجام داده است. بنابراین، افرادی که در مورد احساسات خود صحبت می‌کنند اما آن احساسات را در بدن خود تجربه نمی‌کنند، از درمان خود نتیجه‌ای نمی‌گیرند.

برای مطالعۀ ادامۀ این مطلب، منتظر مقالات بعدی در سایت ما باشید. در ادامه این مجموعه مقالات نیز تعداد دیگری از سوالات مطرح شده توسط شرکت کنندگان در این کنفرانس را مشاهده خواهید کرد. علاوه بر این، پاسخ های داده شده به این سوالات توسط دکتر پاتریشیا کاگلین را نیز مشاهده خواهید کرد.

بیشتر بخوانید

بخش دوم پرسش و پاسخ‌های مطرح شده در کنفرانس دانشگاه نیو مکزیکو

در مقالۀ قبلی بخشی از مطالب مطرح شده توسط دکتر پاتریشیا کاگلین در کنفرانس دانشکدۀ پزشکی دانشگاه نیومکزیکو را با شما در میان گذاشتیم. بخش یازدهم از این مجموعه مقالات را می‌توانید در ادامه مشاهده کنید:

بله کسی که در انتهای سالن نشسته می‌تواند سؤالش را بپرسد.

سوال یکی از شرکت‌کنندگان (۲):

سلام دکتر کاگلین. بابت ارائه‌ای که دادید از شما ممنونم. من در بیمارستان عمومی کار می‌کنم و بیمارانم را در آنجا می‌بینم [پاتریشیا کاگلین از شنیدن این حرف شگفت‌زده می‌شود]. از اینکه سعی کنم چنین نکاتی را در آنجا و در کار با بیمارانم به کار ببرم همیشه هیجان‌زده می‌شوم. یکی از مسائلی که در موردش کنجکاوم این است که به یاد می‌آورم وقتی که به عنوان یک کارآموز رواندرمانی انجام می‌دادم، خب تازه شروع کرده بودم به اینکه مراجع ببینم. این بیماران بهبودی کاذبی پیدا می‌کردند. آنها بعد از جلسات اول درمان بهتر می‌شدند چون به نوعی امید به بهبودی در آنها جان تازه‌ای می‌گیرد. ما با این بیماران یک رابطه ایجاد می‌کنیم و بعد از گذشت مدت زیادی از جلسات درمان، بیمار دوباره پس‌روی می‌کند و آسیب‌های معمول خود را بروز می‌دهد. آیا شما هم در کار با رویکرد ISTDP این مسئله را مشاهده می‌کنید؟ آیا در کار شما هم بیماران به شکلی کاذب بهبود پیدا می‌کنند و بعد به حال بد اولیه خود برمی‌گردند یا اینکه به نظر می‌رسد بهبودی بیماران به عنوان مثال در رواندرمانی پویشی سنتی دوام بیشتری داشته باشد؟

پاسخ پاتریشیا به سؤال (۲):

درست است. خب، باز هم می‌گویم برای من این یافته، یکی از یافته‌های واقعاً هیجان‌انگیز است که بیمارانی که ما با رویکرد ISTDP آنها را درمان می‌کنیم، نه تنها دستاوردهای خود از جلسات درمان را در طول زمان حفظ می‌کنند، بلکه آنها حتی بعد از پایان یافتن جلسات درمان در طولانی مدت بهتر و بهتر و بهتر هم می‌شوند. من هیچ درمان دیگری را نمی‌شناسم که تا کنون توانسته باشد چنین نتیجه‌ای را نشان دهد. بنابراین، نرخ عود در این درمان بسیار پایین است. بیمارانی که با این رویکرد درمان شده‌اند در طول زمان بدون دریافت جلسات درمانی بیشتر، از نظر وضعیت سلامت روان بهتر و بهتر می‌شوند.

سؤال یکی از شرکت‌کنندگان (۳):

ممکن است این فقط تصور من باشد اما به نظر می‌رسد که انگار شما واقعاً در مراحل اولیه درمان در فضای انتقالی با بیمار کار می‌کنید. شما بیماران خود را به اوج می‌برید و با مسائل وحشتناکی روبه‌رو می‌کنید. سپس، به نظر می‌رسد که انگار خیلی آرام و تدریجی کاری انجام می‌دهید که بیشتر به روانکاوی سنتی شباهت دارد. شما به بیمار تفسیرهایی ارائه می‌کنید و تا حدی هم جواب می‌گیرید. دارم به این موضوع فکر می‌کنم که مرحله اول کاری که شما در درمان انجام می‌دهید چه ضرورتی دارد؟ افرادی که احساس امنیت کمتری می‌کنند از کار کردن در فضای انتقالی اجتناب می‌کنند. در این فضا از تکنیک‌های فرافکنانه متقابل استفاده می‌شود به طوری که از ابتدای درمان، انگار هم بیمار و هم درمانگر دارند با هم به یک صفحه نمایش نگاه می‌کنند. بنابراین، همه چیز بر روی این صفحه نمایش فرافکنده می‌شود و هم بیمار و هم درمانگر هر دو می‌توانند به آنچه نمایش داده می‌شود نگاه کنند. این کار تأثیر خوبی دارد چون بیمار می‌تواند آنچه می‌خواهد را روی این صفحه به نمایش در بیاورد و بعد آنها هر دو به آن نگاه می‌کنند. چنین کاری باعث تخلیه هیجانی نمی‌شود. بنابراین، دارم به این فکر می‌کنم که این مرحله اول درمان چه ضرورتی دارد؟

پاسخ پاتریشیا به سؤال (۳):

خب اول از همه باید بگویم بیماری که در اینجا فیلم جلسه درمانش را مشاهده کردید بیماری بود که به شدت آسیب دیده بود. او تمام افرادی را که با آنها ارتباط برقرار می‌کرد ناکام کرده بود. اینکه انقدر زود و در مراحل ابتدایی کار در فضای رابطه انتقالی چنین تجربه احساسی‌ای رخ دهد اتفاقی کاملاً غیر معمول است. شما صرفاً زمانی چنین کاری انجام می‌دهید که کاملاً برایتان مسلم شده باشد که در بیمار احساسات انتقالی بیدار شده است. ارزیابی من از این بیمار این بود که اضطراب او بسیار بالا بود. علاوه بر این، او دفاع‌های خیلی زیادی به کار می‌برد. منظورم این است که او واقعاً بلافاصله بعد از هر دفاع، دفاع دیگری را به کار می‌برد. اگر من به سراغ احساسات نهفته‌ای که او داشت در برابر آنها از دفاع‌هایش استفاده می‌کرد نمی‌رفتم، چطور می‌توانست آن دفاع‌ها را کنار بگذارد و با من متحد شود و در روند درمان همکاری کند؟ بنابراین، واقعاً به نظرم می‌رسد که این دفاع‌هایی که در رابطه انتقالی تبدیل به مقاومت می‌شوند، مانع از شکل‌گیری اتحاد درمانی و همکاری واقعی بیمار با درمانگر شده بودند. بنابراین، در نهایت تنها راهی که برای درک این مسئله داشتیم، ترتیب دادن پژوهشی بود که در آن روش‌های درمانی مختلف با یکدیگر مقایسه می‌شوند. من فکر می‌کنم شواهد زیادی نیز در این مورد وجود دارد. به تازگی پژوهشی توسط لی مک کالو و برخی از همکاران او انجام شده است. آنها در مورد تفسیر کردن در فضای رابطه انتقالی تحقیق کرده‌اند.

در اینجا بین کاری که من انجام دادم و موضوع پژوهش مک کالو و همکارانش تمایزی جدی وجود دارد که واقعاً مهم است به آن توجه کنیم. من در کار با بیمارم در حال تفسیر کردن هیچ چیزی نیستم‌. تفسیر کردن در فضای رابطه انتقالی با به دست آوردن نتایج درمانی مورد نظر رابطه منفی دارد. من تا حدی می‌توانم علت این رابطه منفی را درک کنم چون اگر کسی چنین اظهار نظرهایی بکند یا رفتارهای بیمار را تفسیر کند و به عنوان مثال به بیمار بگوید که تو داری من را شبیه به مادرت می‌بینی و از این دست تفسیرها بکند، این کار صرفاً باعث شکل‌گیری احساسات منفی بیشتری می‌شود. درست است؟ بنابراین، این کار باعث اسیب دیدن احساساتی می‌شود که در رابطه انتقالی شکل گرفته‌اند؛ احساساتی که به نظر می‌رسد می‌توانند از روی بسیاری از مسائل بیمار سرپوش بردارند. سپس، برای برطرف شدن این انتقال، من باید تبدیل به یک انسان واقعی شوم‌. درست است؟ من نماینده مادر بیمار یا تمام افراد دیگری که بیمار را سرخورده کرده‌اند نیستم. بنابراین، بر اساس تجربه من، برای کار با افرادی مثل این بیمار که در غیر این صورت واقعاً نمی‌توانستم با او ارتباط برقرار کنم، این تکنیک، تکنیک بسیار مفیدی است. اما همچنین خیلی نادر است که مانند آنچه شما در فیلم جلسه درمان این خانم مشاهده کردید، انقدر سریع این اتفاق رخ دهد.

برای مطالعۀ ادامۀ این مطلب، منتظر مقالات بعدی باشید

بیشتر بخوانید

ارائه کیس بالینی : کنفرانس دکتر پاتریشیا کاگلین

در مقالۀ قبلی بخشی از مطالب مطرح شده توسط دکتر پاتریشیا کاگلین در کنفرانس دانشکدۀ پزشکی دانشگاه نیومکزیکو را با شما در میان گذاشتیم. بخش نهم از این مجموعه مقالات را می‌توانید در ادامه مشاهده کنید:

نکاتی که لازم است به یاد داشته باشید

بر اساس مطالعاتی که بر روی تحقیقات انجام شده داشتم به این نتیجه رسیدم که هم اینکه شما به عنوان درمانگر چه کسی هستید و هم اینکه چه کاری انجام می‌دهید هر دو بر روی نتیجه کار شما تأثیر می‌گذارند. بنابراین، رشد شخصی ما و اینکه همیشه یاد بگیریم و مهارت‌های تخصصی کسب کنیم تا در کار خودمان به عنوان روان‌درمانگر اثرگذاری بیشتر و بیشتری داشته باشیم اهمیت دارد. مورد بعدی اینکه شواهد نشان می‌دهند تمرکز کردن، کمک به بیمار برای تجربه کردن هیجاناتش و کنار زدن دفاع‌ها کمک می‌کنند تا از درمان نتیجه بهتری بگیریم. علاوه بر این، لازم است که پذیرا و شنوای بازخوردهای بیمار باشیم و بعد از پایان یافتن درمان، لازم است که وضعیت بیماران خود را پیگیری کنیم تا نتیجه بهتری بگیریم. ضبط کردن فیلم جلسات درمان، تماشا کردن آن فیلم‌ها و دریافت سوپرویژن نیز واقعاً می‌تواند به شما کمک کند که تا بیشترین حد ممکن در کار خود تأثیرگذار باشید.

تا اینجا شواهدی را بررسی کردیم که تحقیقات برایمان فراهم کرده بودند. از اینجا به بعد می‌خواهیم فیلم درمان یکی از مراجعان من را ببینیم که خودش می‌تواند شاهدی بر اثرگذاری این رویکرد درمانی باشد.

ارائه کیس بالینی

نحوه مداخله من در کار با بیمار خانمی که اسمش را گذاشته‌ام خانمی که فکر می‌کرد خیلی دیر شده را در این ویدیو مشاهده خواهید کرد.

او یک خانم ۶۹ ساله و مجرد است که پزشکش او را به من ارجاع داده بود. من در آن زمان در مرکز پزشکی جامع کار می‌کردم و قرار بود به مرخصی بروم. یکی از همکارانم که واقعاً پزشک بسیار فوق‌العاده‌ای است و به شدت در تعاملات بین فردی مهارت دارد در کار با این خانم به آخر خط رسیده بود و دیگر نمی‌دانست باید برای او چه کار کند. این همکارم با من تماس گرفت و واقعاً التماس می‌کرد و می‌گفت که لطفاً این بیمار را ویزیت کن. من در پاسخ گفتم من نمی‌توانم او را ببینم‌ من دارم به مرخصی می‌روم. او گفت اهمیتی نمی‌دهم حتی اگر شده فقط یک یا دو جلسه او را ببین. او مدام به من مراجعه می‌کند و تماس می‌گیرد و می‌خواهد وقت بگیرد؛ اما من حتی نمی‌توانم او را روی این موضوع متمرکز نگه دارم که بگوید مشکلی که بابتش مراجعه کرده چیست یا من چطور می‌توانم به او کمک کنم. این بیمار از هر دری سخن می‌گوید و منسجم حرف نمی‌زند. اگر کاری از دستت برمی‌آید لطفاً کمک کن. بنابراین، من گفتم خب یک امتحانی می‌کنم. شاید بتوانم او را سه یا چهار باری ببینم. بگذار تا ببینیم چه کار می‌توانیم بکنیم. ویدیویی که در اینجا تماشا می‌کنید، ویدیوی اولین جلسه درمان من با این خانم هست. همچنین، من از طریق درمانگر قبلی این بیمار متوجه شدم که او در تمام طول عمر خود مدل‌های درمانی خیلی مختلفی را امتحان کرده و تحت درمان بوده اما با هیچ‌کس نتوانسته درمان خود را پیش ببرد و همیشه درمانش را متوقف کرده و هرگز نتوانسته کمکی بگیرد.

نحوه کار با بیمار

امیدوارم که در این ویدیو برخی از عوامل اختصاصی را که از آنها صحبت کردیم مشاهده کنید. همچنین ببینید که این بیمار از همان ابتدای درمان انواع بسیار مختلفی از دفاع‌ها را به کار می‌برد. او واضح و مشخص صحبت نمی‌کند و خودش را به خوبی معرفی نمی‌کند. من دفاع‌های او را مسدود می‌کنم و او را تشویق به این می‌کنم که با من در این کار متحد شود و همکاری کند و با این کار به بخش سالم وجود او متوسل می‌شوم. علاوه بر این، من طی جلسه درمان با این خانم همیشه مراقب میزان اضطراب او هستم و وقتی به اضطراب او توجه می‌کنیم، اضطراب او به شدت بالا می‌رود و وارد کانال آشوب شناختی می‌شود و او می‌گوید که سرش دارد گیج می‌رود.

مدیریت اضطراب

فکر می‌کنم شما در این ویدیو ببینید که مداخله می‌کنم تا اضطراب او را به سطحی کاهش دهم که بتواند آن را مدیریت کند؛ تا جایی که بتواند این اضطراب به شکل تنشی در بدن خود تجربه کند و وقتی این اتفاق افتاد، از او دعوت می‌کنم تا احساسات انتقالی‌ای را تجربه و ابراز کند که هنگام وارد شدن به اتاق درمان این احساسات را داشت؛ احساساتی که واقعاً داشتند اضطراب و مکانیسم‌های دفاعی را در او بیدار می‌کردند.

بنابراین، به نظرم می‌رسد که اینها سه مداخله خاصی هستند که آنها را به کار می‌برم تا از این طریق تلاش کنم که راه برقراری ارتباط با او را هموار کنم و با او یک اتحاد درمانی شکل دهم. او نتوانسته بود که با درمانگران قبلی خود این اتحاد درمانی را شکل دهد.

تجربه احساس و مسدود کردن دفاع‌ها

خب امیدوارم که در این ویدیو ببینید و من هم خیلی دوست دارم که از شما بشنوم که آیا توانستید استفاده از برخی تکنیک‌های خاص و عواملی را ببینید که کمک کردن با این خانم ارتباط برقرار کنم و از دیوار دفاعیش عبور کنم و به انبوهی از احساس درد و غیظی که در دلش داشت دست پیدا کنم؛ غیظ و دردی که این خانم در تمام طول عمرش داشته. این خانم داشت در طول جلسه به کلی می‌خندید و من فکر می‌کنم اصلاً در مورد چیز خنده‌داری صحبت نمی‌کردیم. برعکس، موقعیت بسیار غم‌انگیز بود؛ اما من فکر می‌کنم اینکه این خانم انقدر از دفاع‌های بدوی استفاده می‌کرد، باعث می‌شود که ما مضطرب شویم و بعد در طی چند دقیقه، می‌بینیم که این دیوار دفاعی برداشته می‌شود و ما به راحتی می‌توانیم با او ارتباط برقرار کنیم؛ به طوری که راحت احساسش را ابراز می‌کند و به من می‌گوید که می‌خواهد صورتم را گاز بگیرد و این حرفش به ما نشان می‌دهد که او با چه مسائل دشواری دست و پنجه نرم می‌کرده و چقدر راحت می‌توانسته با هر کسی ارتباط برقرار کند؛ چون این چیزی است که شما او را با آن مواجه می‌کنید.

حداقل وقتی توانستیم این قسمت از وجود او را درک کنیم می‌توانیم به تدریج یک اتحاد درمانی همکارانه با او شکل دهیم. ما توانستیم متوجه شویم وقتی که او داشته بزرگ می‌شده داستانی که برایش اتفاق افتاده از چه قرار است و توانستیم بفهمیم که زندگی کنونی او چگونه است.

برای مطالعۀ ادامۀ این مطلب، منتظر مقالات بعدی باشید

بیشتر بخوانید

عواملی که مغز انسان را تغییر می‌دهند

در مقالۀ قبلی بخشی از مطالب مطرح شده توسط دکتر پاتریشیا کاگلین در کنفرانس دانشکدۀ پزشکی دانشگاه نیومکزیکو را با شما در میان گذاشتیم. بخش هشتم از این مجموعه مقالات را می‌توانید در ادامه مشاهده کنید:

مهم‌ترین نتیجۀ پژوهش نروژ

نتیجه‌ای که از نظر من از همه اهمیت بیشتری دارد این است که بعد از پایان درمان و در انتهای هفته هشتم، نمرۀ ۵۸ درصد از این بیماران نشان داد که آنها بهبود پیدا کرده‌اند. به عبارت دیگر، نمره آنها زیر نمرۀ برش مربوط به جمعیت بالینی (نمره‌ای که مرز بین افراد سالم و بیمار را مشخص می‌کند و کسانی که نمره‌ بالاتر از این نمره بگیرند به این معنی است که دچار اختلالات بالینی هستند) بود. در پیگیری یک ساله نیز بیشتر از ۷۱ درصد از این بیماران نمره‌ای زیر نمرۀ برش گرفتند‌. این یافته‌ای است که دیوید مالان برای اولین بار ده‌‌ها سال پیش در مطالعات خود در کلینیک تاویستاک به آن پی برد. آن یافته‌ها حالا دارند اثبات می‌شوند؛ اینکه بیمارانی که به درمان ISTDP پاسخ می‌دهند نه تنها دستاوردهایی که از درمان داشته‌اند را در دوره‌های پیگیری بعد از درمان حفظ می‌کنند، بلکه وضعیت این بیماران بهتر و بهتر هم می‌شود؛ آن هم بدون اینکه درمان بیشتری دریافت کرده باشند! ما چطور می‌توانیم این موضوع را توضیح دهیم؟

نقش دفاع‌ها

باید این موضوع را به طریقی بررسی کنیم؛ اما به نظر من با از بین بردن دفاع‌ها می‌توان به چنین نتایجی دست یافت. از دیدگاه من دفاع‌ها در واقع مانع از رشد بیمار می‌شوند. بنابراین، ما می‌خواهیم دفاع‌ها را از بین ببریم تا بیمار به احساسات خود دسترسی پیدا کند. در نتیجه، بیمار می‌تواند با خودش و دیگران ارتباط بیشتری برقرار کند. همچنین، به نظر می‌رسد که با از بین رفتن دفاع‌ها، رشد و پیشرفت بیمار نیز اوج بگیرد.

تغییر در مغز انسان

آنچه علوم اعصاب به ما یاد می‌دهد

اگر به برخی از مطالعات جدید نگاهی بیاندازیم، کتاب شگفت‌انگیزی در این زمینه پیدا می‌کنیم که گراو، کوزالینو و دیوید اشنارچ نویسندگان آن هستند. آنها در کتاب خود مطالعاتی را گزارش کرده‌اند که به این سؤال می‌پردازند که برای تغییر دادن مغز انسان به چه چیزی نیاز است؟ به نظر می‌رسد چند عامل وجود داشته باشند که به طور قابل اطمینانی با ایجاد تغییر در مغز انسان ارتباط داشته باشند.

ایجاد و حفظ سطح بالایی از تمرکز

 اولین موردی که آنها در کتاب خود ذکر می‌کنند ایجاد و حفظ سطح بالایی از تمرکز است. بنابراین، چه در حال تلاش برای یادگیری پیانو در سن پیری باشیم و چه اینکه بخواهیم تلاش کنیم تا برخی الگوهای عادتی قدیمی خود را کنار بگذاریم، در هر دو صورت واقعاً نیاز به چنین تمرکز دقیقی داریم.

اعتمادسازی از طریق نشان دادن مهارت و شایستگی

عامل دوم، اعتمادسازی از طریق نشان دادن مهارت و شایستگی است. شکل دادن یک اتحاد درمانی مشارکتی که در طی آن دو نفر به صورت فعالانه با یکدیگر برای دستیابی به نتیجه تلاش می‌کنند به نظر ضروری می‌رسد.

تجارب مختلف

عامل بعدی این است که به بیمار کمک کنیم تا سطوح مختلفی از تجربه را داشته باشد. این کاری است که ما در درمان ISTDP تمام مدت تلاش می‌کنیم تا انجام دهیم. ما می‌خواهیم بیمار به تمام تجارب خود دسترسی داشته باشد. ما می‌خواهیم ببینیم که آیا بیمار به طور واضح می‌داند که در جلسۀ درمان چه اتفاقی دارد رخ می‌دهد؟ ما فضایی سرشار از هیجان ایجاد می‌کنیم که در آن علائم فیزیولوژیکی بیمار بیدار می‌شوند و احساسات در بدن بیمار خودشان را نشان می‌دهند.

تعامل خودمان با بیمار

علاوه بر این، ما به تعامل خودمان با بیمار توجه می‌کنیم. بنابراین، هر چقدر که بیشتر بتوانید این چهار مؤلفه را ایجاد و حفظ کنید، احتمال بیشتری وجود دارد که بتوانید مغز بیماران خود را تغییر دهید.

اضطراب و یادگیری

علاوه بر این، پژوهش‌های قابل توجهی وجود دارند که نشان می‌دهند برای تغییر دادن مغز یک انسان بزرگسال باید به او استرس و اضطراب وارد کنیم. به عبارت دیگر، اگر اضطراب بیمار خیلی پایین باشد، یادگیری جدیدی اتقاق نمی‌افتد. اگر سطح اضطراب خیلی بالا باشد و بیمار غرق اضطراب شود نیز چیز جدیدی یاد نخواهد گرفت. بنابراین، پیدا کردن سطح بهینه‌ای از اضطراب برای هر بیمار و حفظ اضطراب بیمار در آن سطح برای ایجاد تغییر در بیمار اهمیت زیادی دارد.

همچنین، ایجاد صمیمیت و لحظات عمیق و پرمعنا و دادن معنا به کل تجربۀ درمانی نیز واقعاً در مغزهای ما تغییراتی ایجاد می‌کنند.

فکر می‌کنم وقتی به این عوامل نگاه می‌کنید می‌توانید ببینید که چه ارتباط زیادی با مراحل مختلف درمان در ISTDP دارند.

برای مطالعۀ ادامۀ این مطلب، منتظر مقالات بعدی باشید.

بیشتر بخوانید
بیماری‌های روان‌تنی

درمان ISTDP و بهبود بیماری‌های روان‌تنی

در مقالۀ قبلی بخشی از مطالب مطرح شده توسط دکتر پاتریشیا کاگلین در کنفرانس دانشکدۀ پزشکی دانشگاه نیومکزیکو را با شما در میان گذاشتیم. بخش هفتم از این مجموعه مقالات را می‌توانید در ادامه مشاهده کنید:

پژوهش در مورد بیماری‌های روان‌تنی

به تازگی پژوهش جدیدی در مورد علائم بیماری‌های جسمانی‌ای انجام شده که هیچ توضیحی برایشان وجود ندارد. این پژوهش در کانادا انجام شده اما فکر می‌کنم همین نتایج در مورد آمریکا هم صدق می‌کند. نتایج این پژوهش نشان می‌دهد سه چهارم افرادی ‌که با مشکل درد قفسۀ سینه به اورژانس مراجعه می‌کنند در حالی از اورژانس خارج می‌شوند که هیچ مشکل جسمانی‌ای در آنها پیدا نشده است. در واقع فقط یک ششم افرادی که به اورژانس مراجعه می‌کنند تشخصیص‌های پزشکی مشخصی دریافت می‌کنند. پس به نظر می‌رسد بسیاری از افرادی که به اورژانس مراجعه می‌کنند به نوعی مشکلات اضطرابی و هیجانی دارند که خودشان را در قالب علائم جسمانی بروز داده‌اند. بنابراین، پژوهشگران در اورژانش روان‌شناسی را قرار دادند که در حوزۀ ISTDP آموزش دیده بود. این روان‌شناس قرار بود بیمارانی را ببینید که مشخص شده بود هیچ‌ گونه مشکل جسمانی‌ای نداشتند. بسیاری از این بیماران کسانی بودند که مدام به اورژانس مراجعه می‌کردند و در واقع در طول یک سال بیش از ۱۰۰ بار در اورژانس ویزیت می‌شدند.

ISTDP و بهبود علائم بیماری‌های روان‌تنی

در این پژوهش ۷۷ بیمار بررسی شدند. این بیماران به طور متوسط کمتر از ۴ ساعت درمان ISTDP دریافت کردند. در این جلسات به طور خاص بر روی آن دسته از هیجانات سرکوب شدۀ این بیماران تمرکز شد که با علائم جسمانی آنها ارتباط پیدا می‌کردند. بعد از کمتر از چهار جلسه درمان، ۸۰ درصد بیمارانی که مشکل پانیک داشتند دیگر نیازی به مراجعۀ مجدد به اورژانس پیدا نکردند. همچنین، ۶۸ درصد از علائم بیماری در تمام این ۷۷ بیمار کاهش پیدا کرد. در نتیجه هم هزینه‌های این بیماران کاهش پیدا کرد و هم اینکه آنها رنج کمتری را متحمل شدند.

پژوهش نروژ

در نروژ هم در حال حاضر چنین پژوهشی در دست چاپ است. آنها یک بخش نگهداری از بیماران تأسیس کردند که در این بخش برای کمک به بیماران از روش ISTDP استفاده می‌شود. در این بخش به طور ویژه به بیماران مقاوم به درمان رسیدگی می‌شود. آنها سیستم پرداخت کنندۀ انفرادی دارند. بیمارانی که در این بخش‌ها پذیرش می‌شوند قرار است همیشه در آنجا بمانند‌. بنابراین، کارکنان این بخش‌ها واقعاً دوست دارند ببینند که آیا می‌توانند کاری بکنند که این بیماران برای طولانی مدت بهبود پیدا کنند.

۳۶ بیماری که معیارهای بیماران مقاوم به درمان را داشتند در این پژوهش شرکت داده شدند. آنها حداقل در سه درمان قبلی با شکست درمانی مواجه شده بودند. بسیاری از این بیماران بارها بستری شده بودند و عملکردشان به شدت مختل شده بود. آنها نمی‌توانستند کار کنند و… بنابراین آنها در یک دورۀ هشت هفته‌ای درمانی شرکت داده شدند که کاملاً با روش ISTDP روی آنها کار می‌شد. بنابراین، هر یک از این بیماران بین ۱۶ تا ۲۰ ساعت درمان فردی ISTDP دریافت می‌کردند. در جلسات درمانِ تمام اعضای این گروه تمرکز بر روی تعارضاتی بود که آنها در مورد احساساتشان داشتند. پژوهشگران این پژوهش در کار با این بیماران دشوار نتایج خیلی خیلی چشمگیری گرفتند.

نتایج پژوهش نروژ

بعد از هشت هفته درمان، وضعیت بالینی ۸۲ درصد بیماران به طور چشمگیری بهبود پیدا کرد. علاوه بر این، ۹۴ درصد از این بیماران وقتی یک سال پس از پایان درمان وضعیتشان پیگیری شد، بهبود پیدا کرده بودند. نکتۀ چشمگیر اینجا است که هیچ یک از این افراد حالشان بدتر نشده بود؛ چون معمولاً افراد وقتی بستری می‌شوند حالشان بدتر می‌شود. اندازۀ اثر نیز خیلی بالا بود. در پایان درمان اندازۀ اثر ۱.۴۲ و بعد از پیگیری یک ساله، اندازۀ اثر به ۱.۵۷ رسید. علاوه بر این، نمره بیماران شرکت کننده در این پژوهش در آزمون سنجش سریع وضعیت آسیب شناختی روانی (SCL_90) در پایان درمان برابر با ۹۶. بود و در پیگیری یک ساله به ۱.۲۴ رسید.

برای مطالعۀ ادامۀ این مطلب، منتظر مقالات بعدی باشید.

بیشتر بخوانید